/ دسته‌بندی نشده / معنی درس قاضی بست با قلمرو زبانی و ادبی
آنچه در این مقاله می‌خوانید

درس دوم فارسی یازدهم در رشته های انسانی، تجربی و ریاضی، متنی است از تاریخ بیهقی به نام «قاضی بست». معنی درس قاضی بست را به همراه معنی واژگان و آرایه های ادبی و نکات دستوری می‌توانید در این مطلب بخوانید.

درس قاضی بُست که برگزیده ای از کتاب بیهقی است، یکی از درس های مشترک فارسی یازدهم در بین رشته های تجربی، ریاضی و انسانی است. این متن یکی از درس های مهم در معنی کلمات و املای کلمات است که در کنکور نیز اهمیت زیادی دارد. در این مطلب معنی درس قاضی بست (معنی درس دوم فارسی یازدهم) را با نکات دستوری و آرایه های ادبیی ادبی آن سطر به سطر می‌خوانید. 

معنی درس دوم فارسی یازدهم

معنی درس قاضی بست با نکات دستوری و آرایه های ادبی

۱. روز دوشنبه {امیر مسعود} شبگیر، برنشست و به کرانِ رودِ هیرمند رفت با بازان و یوزان و حَشَم و ندیمان و مُطربان؛ و تا چاشتگاه به صید مشغول بودند. پس، به کرانِ آب فرود آمدند و خیمه ها و شِراع ها زده بودند.

 روز دوشنبه، امیرمسعود غزنوی صبح زود، سوار بر اسب شد و با باز‌‌‌های (پرندگان) شکاری، یوزپلنگان، خدمتکاران، همدمان و نوازندگان به ساحل رود هیرمند رفت و تا نزدیک ظهر (هنگام خوردن صبحانه ) مشغول صید بودند. سپس در کنار رود اقامت کردند و خیمه‌‌‌ها و سایبان‌‌‌هایی در آنجا زده بودند.

معنی کلمات: امیر: شاه / شبگیر: پیش از صبح، سحرگاه /  برنشستن: سوار شدن/ کران: کنار، ساحل / یوزان: جمع یوز / یوز:‌ یوزپلنگ، جانوری شکاری، کوچک تر از پلنگ که با آن به شکار آهو و مانند آن می روند./  حشم: خدمتکاران / ندیم: همنشین، همدم / مطرب: آوازخوان، نوازنده / چاشتگاه: هنگام چاشت، نزدیک ظهر / کران:‌ ساحل، کنار، طرف، جانب / شراع: سایه بان، خیمه

آرایه های ادبی: مراعات نظیر: باز، یوز، صید (از باز و یوز برای شکار استفاده می کردند.) / آب: مجاز از رودخانه

دستور زبان: در جملۀ «به کران رود هیرمند رفت با بازان و یوزان … » واژه های بعد از «با » متمم هستند؛ اما بعد از فعل آمده اند. «باز » متمم است و سایر واژه ها (یوزان، حشم، ندیمان و مطربان) به آن معطوف شده اند.

∼✂∼✂∼✂∼

← معنی درس قاضی بست →

۲. از قضایِ آمده، پس از نماز، امیر کشتی ها بخواست و ناوی ده بیاوردند. یکی بزرگتر، از جهتِ نشستِ او و جامه ها افگندند و شِراعی بر وی کشیدند و وی آنجا رفت و از هر دستی، مردم در کشتی های دیگر بودند و کس را خبر نه. ناگاه، آن دیدند که چون آب نیرو کرده بود و کشتی پرُ شده، نشستن و دریدن گرفت. آنگاه آگاه شدند که غَرقه خواست شد. بانگ و هَزاهز و غریو خاست. امیر برخاست و هنر آن بود که کشتی های دیگر به او نزدیک بودند. ایشان در جَستند هفت و هشت تن و امیر را بگرفتند و بربودند و به کشتیِ دیگر رسانیدند و نیک کوفته شد و پای راست افگار شد؛ چنان که یک دَوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود از غَرقه شدن.

از قضا، پس از نماز، امیر دستور داد تا کشتی‌‌‌ها را بیاورند و ده قایق کوچک آوردند، یکی از آنها بزرگتر بود برای نشستن سلطان و زیراندازها را پهن کردند و سایبانی بر وی کشیدند. امیر سوار آن قایق شد و از هر صنفی، مردم سوار قایق‌‌‌های دیگر شدند و هیچ کس از عاقبت کار خبر نداشت. ناگهان ایشان دیدند که چون آب فشار آورده بود، قایق پر از آب شد و شروع به غرق شدن و درهم شکستن کرد، زمانی فهمیدند که نزدیک بود غرق شود. فریاد و سر و صدا بلند شد و امیر برخاست و بخت یار بود که قایق‌‌‌های دیگر به او نزدیک بودند. حدود هفت هشت نفر به آب پریدند و امیر را گرفتند و بردند و به قایق دیگری رسانیدند. امیر کاملا خسته و پای راستش زخمی شده بود، به اندازه یک لایه پوست و گوشتش پاره شد و چیزی نمانده بود که غرق شود.

معنی کلمات:  قضا: سرنوشت، تقدیر(هم آوا؛ غذا: خوراک/غزا: جنگ با کافران)   / از قضای آمده: از روی اتفاق، از قضا / ناو: کشتی، به ویژه کشتی دارای تجهیزات جنگی / ناوی ده: حدود ده ناو (کشتی) / از جهت نشست او: برای نشستن امیر مسعود / جامه: گستردنی (زیرانداز) / شراع: سایه بان، خیمه / مرجع ضمیر «وی» در جمله شراعی بر وی کشیدند: «ناو» / مرجع ضمیر «وی» در جمله و وی آنجا رفت: «امیر» / دست: صنف، رسته / و کس را خبر نه: هیج کس از رخدادی که قرار بود پیش بیاید، خبر نداشت./ گرفتن: آغازیدن / آب نیرو کرده بود: آب فشار آورده بود / نشستن و دریدن گرفتن: شروع به غرق شدن( پایین رفتن ) و شکستن کرد / هزاهز: سر و صدا که مردم را به جنبش در آورد، همهمه / غریو: فریاد / برخاست: بلند شد(بن ماضی: برخاست، بن مضارع: برخیز) / هنر، آن بود: بخت یار بود، خوشبختانه / تن: نفر / بِرُبودند: کشیدند / نیک: خوب (قید) / نیک کوفته شد: به شدت مجروح شد / افگار: مجروح، خسته / دوال: چرم و پوست، «یک دوال: یک لایه، یک پاره» / بگسست: جدا شد. (گسستن؛ بن ماضی: گسست، بن مضارع: گسل) / هیچ نمانده بود از غرقه شدن: نزدیک بود که غرق شود.

آرایه های ادبی:  تناسب: کشتی و ناو؛ بانگ، هزاهز، غریو

∼✂∼✂∼✂∼

← معنی درس قاضی بست →

۳. امّا ایزد رحمت کرد پس از نمودنِ قدرت و سوری و شاد یای به آن بسیاری، تیره شد و چون امیر به کشتی رسید، کشتی ها براندند و به کرانۀ رود رسانیدند. و امیرِ از آن جهان آمده، به خیمه فرود آمد و جامه بگردانید و ترَ و تباه شده بود و برنشست و به زودی به کوشک آمد که خبری سخت ناخوش در لشکرگاه افتاده بود و اضطرابی و تشویشی بزرگ به پای شده و اعَیان و وزیر به خدمتِ استقبال رفتند. چون پادشاه را سلامت یافتند، خروش و دعا بود از لشکری و رعیتّ و چندان صدقه دادند که آن را اندازه نبود.

اما خداوند پس از نشان دادن قدرت خود رحم کرد. جشن و شادی به آن خوبی تباه شد. وقتی که امیر به قایق رسید، قایق‌ها را حرکت دادند و به ساحل رود رسانیدند.  امیر از مرگ نجات یافته به خیمه آمد و لباس‌هایش را عوض کرد و لباسها خیس و تباه شده بود. سوار اسب شد و فوراً به قصر رفت؛ زیرا خبری بسیار ناخوشایند در میان  لشکر پیچیده بود و نگرانی و پریشانی بزرگی به پا شده بود. بزرگان و وزیران به استقبال او رفتند، وقتی دیدند پادشاه سالم است، فریاد و دعا در بین سپاهیان و مردم بر پا شد و بی اندازه صدقه دادند.

معنی کلمات: ایزد: خدا، آفریدگار / نمودن: نشان دادن (نمودن؛ بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما) / سور: جشن(هم آوا؛ صور: بوق، شیپور)  / کرانه: ساحل، کناره /  از آن جهان آمده: از مرگ نجات یافته / فرودآمد: داخل شد / «گردانیدن» در عبارت « امیر جامه بگردانید»: عوض کردن / برنشستن: سوار شدن / کوشک: ساختمانی بلند، وسیع و زیبا که اغلب در میان باغ قرار گرفته است؛ قصر، کاخ / تشویش: نگرانی / اعیان: بزرگان، اشراف / لشگری: ارتشی / رعیت: شهروند معمولی، مردم عادی / خروش: فریاد

آرایه های ادبی: «از آن جهان آمده » کنایه از نجات یافته از مرگ.

← معنی درس قاضی بست →

۴. و دیگر روز، امیر نامه ها فرمود به غَزنین و جملۀ مملکت بر این حادثه بزرگ و صَعب که افتاد و سلامت که به آن مَقرون شد و مثال داد تا هزار هزار دِرَم به غَزنین و دو هزار هزار دِرَم به دیگر ممالک به مستحَِقّان و درویشان دهند شُکرِ این را و نبشته آمد و به توقیع، مؤکَّد گشت و مُبشّران برفتند و روز پنجشنبه، امیر را تب گرفت؛ تبِ سوزان و سرسامی افتاد، چنانکه بار نتوانست داد و محجوب گشت از مردمان، مگر از اطباّ و تنی چند از خدمتکارانِ مرد و زن و دلها سخت متحیرّ شد تا حال چون شود.

روز بعد امیر دستور داد تا نامه‌‌‌هایی را به غزنین و همه سرزمین‌‌‌های ایران بفرستند و ماجرای این اتفاق بزرگ و سخت را که پیش آمد و تندرستی که به دنبال آن به دست آمده بود، به مردم خبر دهند و دستور داد تا یک میلیون درهم در غزنین و دو میلیون درهم در سایر سرزمین‌‌‌ها به شکرانه این حادثه به خیر گذشته به نیازمندان و مستحقان بدهند و امیر با امضای خود آن نامه را مورد تائید قرار داد و مژده رسانان رفتند. روز پنجشنبه امیر گرفتار تب شد، تبی سوزان همراه با سردرد؛ آن گونه که نمی‌‌توانست با کسی دیدار کند بجز تعدادی از پزشکان و خدمتکاران مرد و زن. مردم بسیار نگران و پریشان بودند و نمی‌‌دانستند چه پیش می‌‌آید.

معنی کلمات:  جمله: همه / صعب: دشوار، سخت /  مقرون: پیوسته، همراه / مثال دادن: فرمودن، دستور دادن / هزار هزار: ملیون / غزنین: پایتخت غزنویان / ممالک: جمع مملکت، سرزمین‌ها / درم: درهم، سکّه نقره / مستحق: ‌نیازمند / درویش: گدا / «را» در شُکرِ این را: به معنای برای / نبشته: نوشته / آمد: شد(نبشته آمد: نوشته شد؛ فعل مجهول) / توقیع: مهر یا امضای پادشاهان و بزرگان در ذیل یا بر پشت فرمان یا نامه / توقیع کردن: امضا کردن یا مهر کردن / مبشّر: مژده دهنده، نوید دهنده / شکر این را: برای شکر این / مؤکد: تأکید شده، استوار/ مبشّر: نویددهنده، مژده رسان / سرسام: سردرد شدید، تورّم سر و مغز و پرده های آن که یکی از نشانه های آن، هذیان بوده است /  بار، در عبارت «بار نتوانست داد»: اجازۀ  حضور دادن / محجوب: پنهان، مستور، پوشیده / محجوب گشت از مردمان: از دید مرم پنهان شد / مگر: به‌جز/ اطبا: ج طبیب، پزشکان / تنی چند: چند نفر / سخت: بسیار/ متحیر: سرگشته، حیران /  چون: چگونه (ضمیر پرسشی) /

آرایه های ادبی: مجاز: «دل ها » در جملۀ «و دل ها سخت متحیّر شد» مجاز از مردم. / تناسب: تب و سرسام

∼✂∼✂∼✂∼

معنی و نکات درس قاضی بست

منبع:

1

برچسب ها :

برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!

کل :
میانگین :
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x