/ دسته‌بندی نشده / مفهوم و معنی شعر علم زندگانی
آنچه در این مقاله می‌خوانید

کبوتر بچه ای با شوق پرواز اولین مصرع از شعر علم زندگانی است که پروین اعتصامی آن را سروده است. این شعر مربوط به نگارش کلاس هفتم است. در این مطلب به مفهوم و معنی شعر علم زندگانی پرداخته خواهد شد.

اگر از شما خواسته شده باشد که مفهوم و معنی شعر علم زندگانی را بنویسید، این مطلب به شما کمک خواهد کرد. خوب است بدانید این شعر از پروین اعتصامی شاعر معاصر است که در قالب مثنوی سروده شده است. در ادامه مفهوم و معنی شعر علم زندگانی خواهد آمد. زیر هر بیت معنی آن و در بعضی ابیات در پرانتز مفهوم آن آمده است.

مفهوم و معنی شعر علم زندگانی

کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز

به جرئت کرد روزی بال و پر باز

روزی جوجه کبوتری با شوق و هیجان به خود جرئت داد تا پر و بال خود را باز کند و پرواز کند.

* * * * * *

پرید از شاخکی بر شاخساری

گذشت از بامکی بر جو کناری

از شاخه کوچکی به شاخه بزرگتری پرید و از روی پشت بام خانه‌ای به کنار جویی پرواز کرد.

* * * * * *

نمودش بس که دور آن راه نزدیک

شدش گیتی به پیش چشم تاریک

اما خیلی زود از راه کوتاهی که رفته بود خسته شد و دنیا پیش چشمش تیره و تار شد.

* * * * * *

ز وحشت سست شد بر جای ناگاه

ز رنج خستگی درماند در راه

از ترس این که حالا چگونه به خانه بازگردد، بر جای خود ماند و از بس که خسته شده بود، در راه ماند.

* * * * * *

فتاد از پای کرد از عجز فریاد

ز شاخی مادرش آواز در داد

خسته شد و از شدت ناتوانی داد و فریاد کرد و مادرش را صدا زد. مادر او از روی شاخه‌ای صدای او را شنید و صدایش کرد و به او گفت:

* * * * *


♥ ♥ مفهوم و معنی شعر علم زندگانی ♥ ♥ 

تو را پرواز زود است و دشوار

ز نوکاران که خواهد کار بسیار؟

هنوز پرواز کردن برای تو زود است. هیچ کس از کسانی که به تازگی کاری را شروع کرده‌اند، کار زیادی را انتظار ندارد. (کسی از افراد تازه کار انتظار ندارد که کاری را با جدیت و به طور کامل انجام دهند.)

* * * * * *

هنوزت نیست پای برزن و بام

هنوزت نوبت خواب است و آرام

هنوز نمی‌توانی خودت به کوچه بروی. فعلا وقت استراحت و آرامش توست. (هنوز نیرو و توانایی این کار را نداری.)

* * * * * *

تو را توش هنر می‌باید اندوخت

حدیث زندگی می‌باید آموخت

فعلا تو باید هنر و علم و دانایی بیاموزی و راه و روش زندگی را یاد بگیری.

* * * * * *

بباید هر دو پا محکم نهادن

از آن پس فکر بر پای ایستادن

اول باید بتوانی هر دو پایت را محکم روی زمین بگذاری و بعد بایستی. (اول باید روی پا ایستادن را یاد بگیری و بعد مستقل شوی.)

* * * * * *

من اینجا چون نگهبانم تو چون گنج

تو را آسودگی باید مرا رنج

تو مثل یک گنجی که من مسئولیت نگهداری از تو را دارم. تو هنوز باید آسایش داشته باشی این من هستم که باید رنج بکشم و از تو مراقبت کنم.

* * * * * *

مرا در دام‌ها بسیار بستند

ز بالم کودکان پرها شکستند

بسیار اتفاق افتاده که من در دام افتاده‌ام و بچه‌ها بال‌های مرا شکسته‌اند. (من تجربه بسیاری از رفتن به کوچه‌ها دارم.)

* * * * * *

نگشت آسایشم یک لحظه دمساز

گهی از گربه ترسیدم گه از باز

هیچ گاه یک لحظه هم آرامش نداشته‌ام و گاهی از گربه و گاهی از باز (=پرنده بزرگ شکاری) ترسیده‌ام. (در زندگی واقعی چیزهای زیادی وجود دارد که زندگی ما را تهدید می‌کند.)

* * * * *
♥ ♥ مفهوم و معنی شعر علم زندگانی ♥ ♥

هجوم فتنه‌های آسمانی

مرا آموخت علم زندگانی

حمله بلاهای آسمانی به من راه و روش زندگی را آموخت. (پختگی حاصل از تجربه باعث شد تا من شیوه درست زندگی کردن را بیاموزم.)

* * * * * *

نگردد شاخک بی بن برومند

ز تو سعی و عمل باید ز من پند

شاخه‌ای که ریشه نداشته باشد، رشد نمی‌کند و قوی و نیرومند نمی‌شود. فعلا تو باید تلاش کنی و من باید تو را نصیحت کنم. (تو فعلا هنوز تجربه‌ای نداری و باید به پندهای من خوب گوش کنی تا همه چیز را یاد بگیری و قوی شوی.)

* * * * * *

  مفهوم و معنی شعر علم زندگانی  

شما نیز نظر خود را درباره مفهوم و معنی شعر علم زندگانی در بخش «ارسال نظر» در پایین همین صفحه با ما به اشتراک بگذارید.

معنی و نکات شعر علم زندگانی

منبع:

1

انشا در مورد مرگ به زبان طنز

در این بخش با زبانی طنز؛ انشا در مورد مرگ به شما خوانندگان عزیز تقدیم می شود تا هم از تلخی موضوع کاسته شود و هم با نگاهی نو به این موضوع در انشا پرداخته شود.

ممکن است از شما خواسته شده باشد انشا در مورد مرگ بنویسید؛ اما نوشتن درمورد آن برای شما ناراحت کننده باشد. مطمئنا در مقایسه مرگ و زندگی برای ما زندگی بسیار شیرین و دلپذیر می‌آید آنقدر که ترک کردن آن بسیار تلخ می‌شود. اما ما از دنیای پس از مرگ چیز زیادی نمی‌دانیم تنها می‌دانیم مرگ پدیده‌ای حتمی است که برای همه ما اتفاق خواهد افتاد. در این بخش انشایی درباره مرگ با کمی چاشنی طنز برای شما آماده کرده‌ایم و امیدواریم مورد پسند شما واقع شود.

انشا در مورد مرگ به زبان طنز

مرگ پایان زندگی در این دنیاست. پدیده‌ای که یادآوری آن همواره با غم تمام شدن زندگی و ترس از رویدادهایی که اطلاع کافی در مورد آن نداریم همراه است. یاد مرگ باعث می‌شود که کارهای نادرست خود را کنار بگذاریم و به این فکر کنیم که پس از مرگ ما دوستان، آشنایان و افراد خانواده از ما به نیکی یاد کنند و پس از عبور از این دنیا به خاطر گناهان و اشتباهاتی که انجام داده‌ایم، بخشوده شویم.

اما بیایید از یک زاویه دیگر به مرگ نگاه کنیم. مثلا این که اصلا چرا باید بمیریم؟ مگر زندگی در این دنیا مشکلی دارد که باید به مرگ منتهی شود؟ دانشمندان سال‌هاست در پی یافتن راه‌هایی هستند که به واسطه آن زندگی را، تا آنجا که ممکن است، در این دنیا طولانی کنند. مثلا از طریق دستکاری ژنتیک عمر اعضا و جوارح انسان را زیاد کنند تا در طی زمان به قول مکانیک‌ها مستهلک نشود و از کار نیفتند. آن‌ها معتقدند اگر هر کدام از اعضای بدن ما پیر شوند و کم کم از کار بیفتند، بدن ما رو به از میان رفتن می‌گذارد و آن وقت چاره‌ای نداریم غیر از آن که بمیریم.

در مورد دستکاری ژنتیک اطلاعی ندارم ولی فکر می‌کنم از آنجا که خود دانشمندان معتقدند پلاستیک پس از چند میلیون سال تجزیه می‌شود. به دانشمندان پیشنهاد می‌کنم اعضا و اندام بدن ما را با نوع پلاستیکی آن تعویض کنند تا هرگز تجزیه نشوند و از بین نروند. آن وقت در موقع بازی کردن «اسم و فامیل» هرگز دچار مشکل نمی‌شویم و می‌توانیم به عنوان اشیا از کلمات «معده پلاستیکی»، «بصل النخاع پلاستیکی» و کلا «آدم پلاستیکی» استفاده کنیم و دیگر هیچ کس نمی‌گوید قبول نیست. چون بدن همه پر از چیزهای پلاستیکی است.

از این مسائل که بگذریم، اتفاقات زیادی ممکن است منجر به مرگ انسان شود که یکی از مهم ترین آن‌ها تصادف است. اشتباه نکنید! منظور من از تصادف؛ برخورد ماشین‌ها در خیابان‌ها و جاده‌ها نیست. منظور اتفاقات تصادفی است که باعث می‌شود انسان قبل از آن که به خودش بیاید، می‌فهمد مرده است. مثلا این که انسان برای بادبادک بازی به پشت بام برود و یک لحظه حواسش به بادبادک خندان و رقصان در باد پرت شود و از لب پشت بام به طرف خیابان پرت شود یا این که برای تفریح به طبیعت برود و یک عقرب از خدا بی‌خبر وقت را غنیمت بشمرد و زهر خود را در بدن او خالی کند یا اصلا آدم به جنگل برود و همین طور که در حال طبیعت گردی است، شیری، ببری، پلنگی یا حتی کفتاری به او حمله کند و با یک حرکت سریع او را از پا درآورد. ما آدم‌ها هم آهو و گوزن خوش خط و خال نیستیم که پس از کلی تعقیب و گریز تسلیم چنگال مرگ بشویم. تا می‌آییم به خودمان بجنبیم، می‌بینیم به آن دنیا رفته‌ایم.

اصلا شاید مرگ خیلی راحت‌تر از این‌ها باشد و لازم نباشد که برای مردن به جای خاصی سفر کنیم؛ مثلا ممکن است کسی انگشت خود را توی بینی‌اش فرو برده باشد و در همان حال زمین‌لرزه‌ای بیاید و صاف بزند زیر دست او و انگشت محترم تا منتهی‌الیه مغزش فرو برود و با یک ضربه مغزی با دنیا خداحافظی کند. یا این که اصلا وقتی سر کلاس نشسته است و ته مداد پاک‌کن خود را می‌جود، پاک‌کن ریز ته مداد کنده شود و صاف بیفتد ته حلق او و راه نفسش را بند بیاورد. مرگ به روش‌های پیش پا افتاده‌تر هم ممکن است. مثلا همین طور که کسی در حال نوش جان کردن ناهار است، با تلفن همراه خود در حال مکالمه باشد و آن وقت دوستش یک لطیفه بامزه بگوید و او بزند زیر خنده و یک دانه برنج صاف برود و راه تنفسش را بند بیاورد.

 همه این‌ها را گفتم تا بگویم مرگ در یک قدمی ماست و با این دست اتفاقات و هزار جور اتفاق دیگر به راحتی ممکن است از این دنیا برویم. اصلا ممکن است یک قطره از آب دهان ما راه خود را گم کند و به جای این که مستقیم در حلق ما فرو برود، برود و راه بینی مان را بگیرد و ما را به آن دنیا بفرستد. به همین راحتی! اما روزها و ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرد و ما از این اتفاق‌ها جان سالم به در می‌بریم؛ چون کسی هست که همیشه حواسش به ماست. خودش ما را ساخته و پرداخته و خودش دوست دارد ما را زنده نگه دارد و نباید از این همه توجه و مراقبت او غافل باشیم. از سوی دیگر از مرگ هم نباید غافل شد؛ چرا که واقعیتی انکارناپذیر است و سر آخر یقه همه آدم‌ها و حتی همان آهوها و گوزن‌های تیز پا را هم می‌گیرد. ما می‌رویم و آنچه از ما در دنیا باقی می‌ماند، خاطره کارهایی که کرده‌ایم و نکرده‌ایم بر جا می‌ماند.

انشا در مورد مرگ

معمولا مردم عادت دارند از کسی که دستش از دنیا کوتاه است به نیکی یاد کنند و همیشه می‌گویند: «خدا رحمتش کند. آدم خوبی بود.» ولی یک لحظه بیایید به این فکر کنیم که روزی که ما از دنیا می‌رویم، همه رسم‌ها عوض شده باشد و این حرف‌ها از مد افتاده باشد و آن وقت کسی بیاید سر قبر ما و صاف و پوست کنده بگوید: «عجب آدم بی خودی بودی! خوب شد مردی. یادت هست فلان روز از تو پول قرض خواستم و تو به من ندادی؟ حالا من هم می‌توانم برایت خیرات کنم و نمی‌کنم، ببینم خوشت می‌آید یا نه.» خلاصه که باید حواسمان باشد که هیچ کس نسبت به زندگی و مرگ ما دلسوزتر از خودمان نیست. پس کاری کنیم پس از مرگمان، حتی اگر تعریف و تمجید و به نیکی یاد کردن از مرده از مد افتاده باشد، کسانی باشند که گاهی یادی از ما کنند و روان ما را با تقدیم فاتحه‌ای، خیراتی، یا چیزی از این دست شاد کنند.

نظر خود را درباره این انشا در مورد مرگ، از طریق «ارسال نظر» در پایین همین صفحه با ما در میان بگذارید.

مرگ

منبع:

1

برچسب ها :

برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!

کل :
میانگین :
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x