/ دسته‌بندی نشده / ۲ انشا در مورد طعم لبو ی داغ در یک روز برفی
آنچه در این مقاله می‌خوانید

انشا در مورد طعم لبو ی داغ در یک روز برفی را بهتر است با تعریف یک خاطره آغاز کرد. این خاطره می‌تواند شکل طنز به خود گرفته و یا کاملا جدی پیش برود.

در روزهای سرد زمستانی، نوشتن انشا در مورد طعم لبوی داغ در یک روز برفی لذت زیادی خواهد داشت و می‌توان مزه شیرین و گرم لبو را دوباره احساس کرد. چنین نگارش شیرینی را پیش‌تر در انشا درباره طعم بستنی یخی و… نیز تجربه کرده‌ایم. در ادامه با ستاره همراه باشید.

انشا در مورد طعم لبو ی داغ در یک روز برفی

انشا اول: خاطره یک روز برفی در راه بازگشت از مدرسه

بند مقدمه (زمینه‌سازی)

به یاد می‌آورم که پارسال زمستان بود و چند روز برفی را پشت سر می‌گذاشتیم. خیابان‌ها سفید پوش شده و بعضی قسمت‌ها نیز یخ زده بود. من وسوسه شده بودم که در بخش‌های یخ زده خیابان سرسره بازی کنم، اما لبوفروشی که با چرخ دستی خود آرام آرام جلو می‌رفت، توجهم را بیشتر جلب کرد.

بندهای بدنه (متن نوشته)

سریع جیب‌هایم را بررسی کردم که ببینم آیا به اندازه کافی پول همراه خود دارم یا خیر؟ خوشبختانه پول تو جیبی که صبح از پدرم گرفته بودم، هنوز بود و آن روز از بوفه مدرسه خرید نکرده بودم. شروع کردم به دویدن میان برف‌ها تا خودم را هر چه زودتر به لبوفروش برسانم. در حالی که می‌دویدم، فشار کفش‌هایم روی برف‌ها، تکه‌هایی از آن‌ها را به اطراف پرتاب می‌کرد.

به لبو فروش رسیدم و از او خواستم که یک لبوی داغ به من بدهد. او نیز یک لبو که حرارت از آن بلند می‌شد، برداشت و در کاغذی گذاشته و به من داد. با گرفتن لبو، در دستانم احساس کمی سوزش کردم. می‌دانستم که خود لبو هم فوق العاده داغ است و برای خوردن آن باید کمی صبر کنم. اما طاقت نداشتم و گاز اول را به لبوی ارغوانی رنگ و داغ زدم.

لب و زبانم سوخت، اما فوق العاده شیرین و خوشمزه بود. حرارتی که از بافت داخل آن بلند می‌شد، در آن هوای سرد و برفی کاملا به چشم می‌آمد. گاز دوم و سوم و … . من می‌سوختم و به خوردن لبوی خوشمزه و خوش طعم ادامه می‌دادم. گرمای آن، وجودم را گرم کرده بود و دیگر احساس سرما نمی‌کردم. یک لبوی کامل، برای من کافی بود و با خوردن تمام آن، احساس سیری کامل داشتم.

بند نتیجه گیری (جمع بندی)

با تمام شدن لبو، کاغذ آن را داخل اولین سطل زباله‌ای که دیدم انداختم و به راه خود به سمت منزل ادامه دادم. احساس انرژی زیادی داشتم و در فرصتی که تا منزل مانده بود، پروژه سرسره بازی روی برف‌های یخ زده را اجرایی کردم. این یکی از شیرین‌ترین خاطرات گرم زمستانی من است. 

 انشا دوم: طعم لبوی داغ

بند مقدمه (زمینه‌سازی)

من عاشق طعم‌ها هستم و همیشه از امتحان کردن مزه‌های جدید، استقبال می‌کنم. اما اولین باری که مادرم در یک روز برفی زمستانی، لبو در خانه پخته و طعم آن را مزه مزه کردم، توصیف چیزی که در دهان احساس می‌کردم سخت بود. از آن جایی که معلم از ما خواسته تا انشایی در مورد طعم لبو بنویسیم، تصمیم دارم مزه لبو را در این انشا تشریح کنم!

بندهای بدنه (متن نوشته)

با گاز اولی که به لبو زدم، ابتدا تنها چیزی که احساس کردم داغی محض بود. بافت لبو طوری است که داغی زیادی به خود می‌گیرد و خیلی دیرتر از سایر خوردنی‌ها، خنک می‌شود. پس از آن طعمی شبیه به آلبالوی شیرین و سیب دماوند که با میوه‌های گرمسیری مخلوط شده باشد، مزه کردم.

اما در گاز دوم، طعم باز شیرین‌تر شده بود. گویا لایه‌های داخلی‌تر لبو، شیرینی بیشتری داشتند. به راحتی می‌توانستم مزه قند را در بافت لبو احساس کنم. شیرینی‌اش شبیه به شیرینی خربزه بود و گلو را می‌سوزاند. می‌توانستم تصور کنم که آب تمشک و شاه توت را به ترب پخته شده، اضافه کرده باشند!

گاز سوم و چهارم که از راه رسید، لبو خنک‌تر شده و مقدار زیادی از حرارت خود را از دست داده بود. خنک شدن لبو، شیرینی آن را کمتر می‌کرد. حالا می‌توانستم طعمی ملایم‌تر از لبوی پخته شده، مزه کنم. مزه آن شبیه به سیب زمینی پخته شده‌ای بود که با سسی از تمام میوه‌های قرمز و بنفش مخلوط شده باشد.

بند نتیجه‌گیری (جمع‌بندی)

شاید به واقع لبو، هیچ کدام از مزه‌هایی که من تشریح کردم را نداشته باشد، اما من با قوه تخیل خود موفق به شبیه‌سازی طعم آن شدم. می‌دانم که لبو مزه منحصر به فردی دارد و باید آن را یک خوردنی اختصاصی بدانیم. اما شما چطور می‌توانید مزه و طعم لبو را به طعم‌های دیگر تشبیه کنید؟ کافی است که چشمان خود را ببندید و آن وقت گازهای دقیق و ظریفی به لبوی پخته شده بزنید.

انشا در مورد طعم لبوی داغ_لبوی داغ

۲ انشا درباره حمل یک قالب یخ بدون دستکش توصیفی و خاطره انگیز

انشا درباره حمل یک قالب یخ بدون دستکش را می‌توان به دو شکل غم‌انگیز و طنزآلود نوشت. به هر صورت حمل یخ بدون دستکش، سخت و آزاردهنده است و توصیف آن بر این مدار خواهد بود.

انشا درباره حمل یک قالب یخ بدون دستکش را باید شبیه به انشا درباره برداشتن ظرف داغ در توصیف حس لامسه در برابر سرما یا گرما نوشت. همه می‌دانیم که سوختن با یخ می‌تواند بدتر از سوختن با آتش و داغی باشد. لمس یخ، زمانی که هیچ دستکش یا پوششی برای دست‌های خود نداریم، به راستی سوزاننده است و حتی می‌تواند باعث تاول زدن دست‌ها شود.

انشا درباره حمل یک قالب یخ بدون دستکش

انشا اول: توصیف یک صحنه غم انگیز

بند مقدمه (زمینه‌سازی)

این صحنه‌ای که قصد توصیف کردن آن را دارم، هنوز برای خودم به راستی دردناک است. هر بار با به یاد آوردن آن، بر بی‌عدالتی دنیا، خشم می‌گیرم و از این که نتوانستم کاری برای پسرک کوچکی که قالب یخی را حمل می‌کرد انجام دهم، دلخور می‌شوم. این صحنه مربوط به پسرک کوچکی است که برای مغازه آبمیوه فروشی کار می‌کرد و من او را در حین حمل قالب یخ تماشا کردم.

بندهای بدنه (متن نوشته)

پسرک در حالی که قالب یخ بزرگی به شکل مکعب مستطیل را در دستانش گرفته بود، از کوچه‌ای در سمت راست پیچید. لباس‌هایش کهنه و کلاه رنگ و رو رفته‌ای بر سر داشت. کفش‌هایش از حالت اصلی خود درآمده و کج و وارفته بودند. اما از همه غم انگیزتر دو دست کوچک و نحیفش بود که قالب یخ بزرگی را حمل می‌کردند.

عجیب بود که نه دست‌های پسرک با دستکشی پوشانده شده بود و نه قالب یخ روپوشی داشت! اگر هم نمی‌توانستم حدس بزنم که چه رنجی را از حمل قالب یخ با دست‌های بدون پوشش خود می‌کشد، این از حالت چهره و شکل راه رفتنش کاملا هویدا بود.

پسرک آرام آرام قدم‌ برمی‌داشت. به نظر می‌رسید که هم سنگینی یخ و هم سوز انجماد آن، آزارش می‌داد. چند بار دیدم که دستانش را زیر بار سرمای یخ، کمی جا به جا کرد. انگشتانش از شدت سرما به یخ چسبیده بود و به سختی آن‌ها را از بدنه یخ جدا می‌کرد.

بند نتیجه‌گیری (جمع‌بندی)

در نهایت به مغازه آبمیوه فروشی رسید و یخ را در جای خود گذاشت. کمر راست کرد و دستانش را که از سرما قرمز شده بود، به هم سایید و با حرارت نفس خود، سعی به گرم کردن آن‌ها داشت. از خود پرسیدم چرا پسرک حتی دستکشی به دست نداشت تا با آزار کمتری یخ‌ها را حمل کند و یا چرا حتی یک تکه پارچه میان یخ و دست‌های او، استفاده نشده بود؟!

انشا دوم: تعریف یک خاطره

بند مقدمه (زمینه‌سازی)

به خاطر دارم که چندی پیش با دوستانم مسابقه‌ای گذاشته بودیم. مسابقه ما با موضوع حمل یک قالب یخ بدون دستکش بود. همه می‌دانستیم که سرمای شدید قالب یخ، در صورتی که حایلی بین آن و دست ما نباشد، فوق العاده آزاردهنده خواهد بود. با این همه تصمیم گرفته بودیم در این مسابقه دسته جمعی شرکت کرده و میزان مقاومت خود را بسنجیم!

بندهای بدنه (متن نوشته)

سرانجام زمان مسابقه از راه رسید. در یک طرف کوچه، روی سکو، قالب‌های متعدد یخ چیده شده و تعداد بچه‌هایی که قصد شرکت در مسابقه را داشتند به ردیف شدند. قرار بر این بود که یخ‌ها را به اندازه ۲۰ متر روی دست‌ها ببریم و بر سکوی مقابل قرار دهیم. هر کسی که تعداد قالب یخ بیشتری حمل کرده و در جایگاه تعریف شده خود بر سکو قرار می‌داد، برنده این مسابقه می‌شد.

من نیز در شمار شرکت کننده‌ها بودم و عده ای دیگر از بچه‌ها هم به تشویق مشغول شدند. اولین قالب یخ را برداشتم، تماس اولیه مانند یک برق‌گرفتگی بود. سرمای شدیدی به نوک انگشتانم وارد و از آنجا به عمق دست‌هایم دویده شد. خوشبختانه آفتاب به میانه آسمان آمده بود و گرمای آن، تسکینی بر سرمایی بود که در دستهایم احساس می‌کردم. سعی می‌کردم مسیر را سریع‌تر طی کنم و در راه برگشت تا برداشتن تکه یخ بعدی، دست‌هایم را به هم مالیده و به لباسم می‌ساییدم تا گرم شوند و دوباره قدرت پیدا کنند.

رفته رفته برداشتن یخ‌های بعدی راحت‌تر شد. دست‌هایم سر شده بود و انگشتانم احساس زیادی از تماس با یخ نداشتند. اما این باعث می‌شد که در کنترل قالب یخ هم ضعیف‌تر عمل کنم و از سرعتم کاسته می‌شد. سرانجام تمام یخ‌ها به پایان رسید. من نفر دوم شده بودم و به نظر می‌آمد که در حمل یخ ها، به اندازه کافی مقاومت داشتم.

بند نتیجه‌گیری (جمع‌بندی)

مسابقه آن روز جذاب و سرگرم‌کننده بود و شرکت‌کنندگان که ما بودیم، حسابی از طرف سایر بچه‌ها تشویق شدیم. رفته رفته تمام یخ‌هایی که به سکوی دوم آورده بودیم، ذوب شده و آبشار کوچکی از بالای سکو به کف کوچه سرازیر شده بود. این نمای زیبایی بود که برای همیشه در قاب خاطرات من باقی ماند.

انشا درمورد حمل یک غالب یخ بدون دستکش_قالب یخ

انشا در مورد طعم لبو

منبع:

1

2

برچسب ها :

برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!

کل :
میانگین :
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x