انشا درباره تابستان میتواند یک موضوع جالب باشد و به روشهای مختلف نوشته شود. در این مطلب سه انشا به روش ادبی، جانشین سازی و طنز درباره تابستان ارائه شده است.
اگر معلم شما موضوع انشا درباره تابستان را به شما پیشنهاد کرده است، این متن میتواند به شما ایده مناسبی بدهد. از جهات مختلف میتوان به تابستان نگاه کرد، آن را مورد بررسی قرار داد و تجربیات خود را درباره آن مکتوب کرد. در اینجا سه انشا درباره یکی به سبک ادبی، یکی به عنوان انشای طنز و دیگری به روش جانشین سازی با زبانی طنز به شما پیشنهاد میشود.
با آن که مردم فصل بهار را فصل رنگها میدانند، من فکر میکنم فصل رنگها تابستان است. فصل بستنی یخی نارنجی، فصل هلو و زردآلو و گیلاس، شنا کردن در استخرهای رنگارنگ، آفتاب طلایی و کولر آبی. فصلی که دراز کشیدن در سایه خاکستری درختان سبز لذتی وصف ناپذیر دارد. فصلی که با مسافرت عجین است؛ مسافرت به شهر اصفهان فیروزه ای، به شهر یزد خاکی، به شمال سبز و به سواحل نیلگون خلیج فارس.
همه چیز در تابستان لذت بخش است؛ لم دادن زیر باد فرحبخش کولر، روزهای طولانی، بیرون رفتن با دوستان، لذت بردن از وقت بدون آن که امتحانات فکر آدم را به خود مشغول کند، دید و بازدید با افراد فامیل، مهمانیهای خانوادگی و سفرهای دسته جمعی.
از آبمیوههای نارنجی و آلبالویی گرفته تا رنگ شاد لباسهایی که مردم در کوچه و خیابان بر تن می کنند. حتی آفتاب سوزان تابستان هم میخواهد به بدنهای ما رنگ بیشتری بدهد. راه هم که میرویم رنگی تیره تر پیدا میکنیم.
همه چیز در تابستان لذتبخش است؛ از بیرون رفتن در هنگام عصر و قدم زدن در پارکها و بوستانهای شهر گرفته تا شیرجه زدن درون آب خنک در وسط ظهر تابستان.
رها کردن هندوانه در میان حوض آب، انداختن تکههای شفاف یخ در لیوان شربت آبلیمو…
اگر گوش کردن به یک موسیقی آرام در یک بعد از ظهر نارنجی پاییزی حال آدم را خوب میکند، در تابستان موسیقی با صدای بلند و ضرباهنگ تند و سریع لذتی وصف ناپذیر دارد.
تابستان یعنی هیجان. هیجانی که از یک آرامش به دست میآید. آرامش قبول شدن در امتحانات. از اواسط تابستان دلتنگی برای دوستان و عشق بازگشت به مدرسه به سراغ ما میآید. آن وقت است که به این فکر میکنیم که در تابستان چه کردهایم و چه چیزهایی فراگرفتهایم و قرار است در آغاز سال تحصیلی جدید چه تغییری را تجربه کنیم.
همه چیز تابستان قشنگ و دلفریب است. درود بر تابستان.
♣ ♣ ♣ انشا درباره تابستان ♣ ♣ ♣
از قدیم گفتهاند زمستان میرود و روسیاهیش به زغال میماند؛ اما فکر میکنم قدیمیها مقداری در محاسباتشان اشتباه کردهاند. چون زمستان آخری خیلی شیک و مجلسی چمدانش را بست و با مشایعت پرشور و دایره و تنبک حاجی فیروز و با سرسلامتی رفت؛ ولی تابستان اول روی چون ماه ما را مانند زغال سیاه کرد و بعد تشریفش را برد. آن هم با کلی حسرت و داغ که به دل ما گذاشت. فکر کنم اگر تابستان تا سه ماه دیگر همین طور ادامه پیدا میکرد، همگی دود میشدیم و به هوا میرفتیم.
یک جمله حکمت آمیز دیگر هم گفتهاند که: بهشت زیر پای مادران است. اما یادشان رفته است بگویند جهنم هم زیر انگشت پدران است. این انگشتان معجزه آسای پدران است که با یک حرکت معجزه آسا بهشت کولری خانه را به جهنم تبدیل میکند!
دست همگیشان درد نکند. آنها نه تنها با کولر خانه مشکل دارند، بلکه در ماشین هم با اقتدار حکومت کولری خود را حفظ کردهاند. فرض کنید ماشینی که در پنج دقیقه زیر آفتاب تابستان به کوره آدم سوزی هیتلری تبدیل میشود، نیم ساعت زیر آفتاب داغ مانده باشد و وقتی سوارش میشوی، پدر مهربانت بگوید: «به به! عجب بادی میاد بیرون.» این کلید واژه، رمز کولر روشن نکردن است! یعنی بالا بروی، پایین بیایی، از کولر ماشین خبری نیست!
در این جور مواقع آخرین تکنولوژی که میتواند به داد آدم برسد، شیشه ماشین است که البته بعضی از خودروهای پیشرفته وطنی به نوع برقی آن هم مجهز شدهاند. (این دستاورد ملی را که از خروج ارز به میزان قابل توجهی پیشگیری کرده، به همه ایرانیان تبریک عرض میکنیم.) همین شیشه ماشین را اگر در این شرایط پایین بدهی، بخار پز میشوی، بالا بدهی، مغز پخت میشوی.
باید بسوزی و بسازی. حالا این که در این سوختن چه چیزی را باید بسازی، کسی نمیداند. شاید منظور قدیمیها این بوده که باید در ذهنت یک کولر گازی بسازی و فکر کنی که دارد باد خنکش را به سر و صورت و بدنت میزند و آن وقت بنشینی و از آخرین لحظات عمرت لذت ببری که با چنین توهمی سپری میشود.
به هر حال تابستان ما که گذشت و رسید به نیمکره جنوبی زمین. امیدوارم در آنجا رسم کولر خاموش کردن پدران برافتاده باشد.
میگویند برای آن که بتوانید کسی را درک کنید، خود را به جای او بگذارید و سعی کنید به جای او دنیا را نگاه کنید. من هم از آنجا که این خورشید داغ تابستان را درک نمیکنم، میخواهم خود را به جای او بگذارم.
الان دارم از آن بالا خیره خیره شما را نگاه میکنم و سعی میکنم با اشعه نگاهم، شما را بسوزانم. از آن بالا به کوه و دشت و خیابانها و پارکها نگاه میکنم و مردم را میبینم که در حرکتند و هر یک به سویی میروند. بعضیهاشان تند تند راه میروند تا به سایهبانی برسند و خودشان را از شر من خلاص کنند. بعضیها هم مثل این رانندههای تاکسی توی ماشینهای داغشان ولو شدهاند و منتظر پر شدن ماشینهایشان هستند تا راه بیفتند. اما از مسافر خبری نیست و لنگهای کوچکشان را خیس میکنند و بر سر و صورتشان میکشند و به من فحش میدهند.
از پنجره خانههایتان به شما نگاه میکنم. خاک عالم! این چه وضع لباس پوشیدن است. خودتان را جمع کنید. ناسلامتی بزرگتر اینجا نشسته.
دو دختر جوان روی نیمکت پارک نشستهاند و در حالی که روسریشان از شدت عرق به سرشان چسبیده، بستنی شاتوتی لیس میزنند. به بستنی آنها نگاه میکنم. بستنیشان آب شده و آویزان میشود روی دست و لباسشان.
کلا هر جا را که نگاه میکنم، خرابی به بار میآورم. آخر من چه قدر تباهم؟ تنها نتیجه اخلاقی که میشود از این ماجرا گرفت این است که آفتاب داغ و سوزان تابستان اگر درک کردنی بود، خودش خودش را درک میکرد. سعی میکرد آدم باشد و این همه مردم آزاری را مرتکب نمیشد. مرض داشتن که شاخ و دم ندارد. دوستان بیایید آدمهای خوبی باشید و مثل آفتاب تابستان نباشید.
تمام!
تابستان یکی از فصلهای زیبای خدا با سرسبزی و گرمای منحصر به فردش دارد از راه میرسد. از جنبه های مختلف میتوان به فصل تابستان نگاه کرد و درباره آن نوشت. نگرش شما نسبت به این فصل چیست؟ آیا از روزهای طولانی و داغ آن کلافه میشوید یا اینکه آفتاب طلایی و دشتهای رنگارنگ و پر طراوت آن را می ستایید؟ لطفا نظر خود را درباره این فصل و این چند انشا درباره تابستان در بخش «ارسال نظر» با ما به اشتراک بگذارید
انشا درباره تابستان
انشا در مورد عید قربان، متن ادبی در مورد عید قربان برای نوشتن انشا و متون و پیام های تبریک به مناسبت عید قربان و دهم ماه ذی حجه.
عید قربان یکی از اعیاد بزرگ و گرامی مسلمانان است که برابر با روز دهم ذی حجه میباشد. بنابر روایات و آیات قرآنی در چنین روزی خداوند به ابراهیم نبی امر فرمود تا فرزندش اسماعیل را به درگاه خداوند قربانی کند. ابراهیم اسماعیل را به قربانگاه برد و خداوند قوچی را فرستاد تا ابراهیم نبی آن را به جای اسماعیل ذبح کند(تاریخچه قربانی کردن در عید قربان). سنّت قربانى کردن در روز عید قربان در سرزمین منا به یاد آن رخداد است. عید قربان در کشورهای اسلامی، تعطیل رسمی است و مسلمانان در این روز جشن میگیرند.
ابراهیم و اسماعیل آرام آرام قدم برمیدارند. و پرندهها از امتداد گامهایشان پرواز میکنند. قدم بر میدارند و در تمام ثانیههای پیشرو باران میبارد. آسمان سنگین است. خورشید چشمانش را میبندد و زمین در درون خود به خود میپیچد. همه از درد و رنج پدری که پسرش را به قربانگاه میبرد. سخت است دل کندن، سخت است ندیدن و نبودن اما خدا خواسته است و این ابراهیم نبی است که از شوق رضایت پروردگار تنها پسرش را به قربانگاه میبرد و عشق مثل پروانهای بیخبر روی شانهاش مینشیند. ستارهها به زمین میآیند و ماه پیشانی بلندش را سجده میکند.
میرود تا رها شود از تعلقات زمین تا برسد به آسمان برسد به ملکوت خدا. میرود تا رها شود از بندهای نیاز تا به بینیازی پروردگارش متصل شود. تا عشق برای همیشه سبز باشد و بندگی تا ابد شکوفه بار.
اما خدایا چه سخت و توان فرساست این آزمایش. در دل ابراهیم آشوبی به پا است و صدای امواجی پریشان را در قلبش میتوان حس کرد. اشکهایش چون پرده حریر چشمانش را پوشانده بود. خدایا از چه بگویم از ماه یا خورشید از صحرا یا دشت از اشک یا عشق یا از خنجری که در برابر گردن اسماعیل به اذن خدا دیگر سخت نبود و توان مقاومت از دست داد. تیغ بر گلوی فرزند میچرخید، ولی نمیبرید.
ناگهان قوچی برای قربانی شدن در پیش چشمان ابراهیم نمایان شد و هاتفی ندا داد. ابراهیم! تو از این آزمون سربلند بیرون آمدی؛ پس دوستی خدا گوارایت باد! آری خداوند به جای اسماعیل قوچی را به قربانگاه فرستاد و پسر را به پدر بخشید. آری ابراهیم سربلند بود، خنجر را رها کرد و اسماعیل را در آغوش کشید. ابراهیم نبی آرام میگیرد. او نمونهی بالا از بزرگمردانی میشود که زندگی را زیبا دور میزند. و چنین روزی عید نام میگیرد عید عشق و ایمان، عید قربان.
عید قربان، عید فداکاری، ایثار، قربانی، اخلاص و عشق است. فدا کردن فرزند دلبند خود، در راه خدا، امتحانی الهی برای حضرت ابراهیم علیه السلام بود که عید قربان یادآور آن است. اسلام نیز خواسته است که مسلمانان هر سال عید قربان را جشن گیرند تا این اصول و ارزشهای الهی را همواره مدّنظر داشته باشند و همواره برای تبعیّت از دستورات خداوند و کسب رضایت الهی آماده هرگونه ایثار و فداکاری باشند.
ایثار و فدکاری پدری به نام ابراهیم و پسری به نام اسماعیل که هر دو از بندگان بزرگ خداوند بودند. ابراهیم از جانب پروردگار، مأمور قربانی کردن فرزند دلبندش اسماعیل شد. هنگامی که ابراهیم فرمان الهی را به پسرش ابلاغ کرد، اسماعیل گفت: پدر جان! فرمان خدا را اجرا کن که مرا از صابران خواهی یافت. خوشحال بود از این که خداوند متعال، او را برگزیده است.
نمونههایی از مقامات والای انسانهای واقعی را نشان میدهد، تا هدف از این دستورات متین آسمانی را به بشر بفهماند. هدف قربانی نمودن فرزند و یا ذبح گوسفند نیست، بلکه هدف، پرورش افکار ناب، دلهای پاک و جانهای منزه است. خداوند در قرآن میفرماید: پس همین که ابراهیم و اسماعیل سر تسلیم فرود آوردند و ابراهیم، او را بر پیشانی بر زمین خوابانید، ندایش دادیم که ای ابراهیم! بحق، تصدیق مأموریت در خواب نمودی و مابه نیکوکاران این چنین پاداش میدهیم.
و او را موجودی شریف میگرداند، همان حالت خضوع و تسلیم در برابر حق تعالی است. امروز نیز حاجیان، در موسم حج، به درگاه خداوند قربانی میکنند تا بگویند: خداوندا! ما نیز چون ابراهیم تسلیم توییم. پس در این روز زنجیرهای اسارت و تعلقات را میبریم تا بیش از پیش به تو نزدیک شویم.
آری اکنون تو حاجی در منایی، ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آوردهای. اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ مقامت؟ آبرویت؟ شغلت؟ پولت؟… در زندگیات تنها یک چیز هست که برای به دست آوردنش، از بلندی فرود میآیی، برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیموارت را از دست میدهی، او اسماعیل توست، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شیء، یا یک حالت، یک وضع، و حتی، یک “نقطه ضعف”! آنچه تو را، در راه ایمان ضعیف میکند، آنچه تو را از رفتن بازمیدارد، آنچه دلبستگیاش نمیگذارد تا پیام را بشنوی و حقیقت را ببینی.
با استفاده از اشعار جملات زیبای تبریک عید قربان این روز را به دیگر دوستانتان تبریک عرض نمایید. چنانچه نظر و پیشنهادی در رابطه با انشا در مورد عید قربان دارید میتوانید آن را در انتهای همین مطلب با ما به اشتراک گذارید.
عید قربان
انشا درباره تابستان
منبع: