/ دسته‌بندی نشده / ۱۲ انشا توصیف یک روز بارانی + صدای باران
آنچه در این مقاله می‌خوانید

صدای برخورد باران با شیشه ها ، بوی خاک پس از بارش باران و حال هوای عاشقانه یک روز بارانی خود به تنهایی انشایی بلند بالا از خلقت است ولی ما اینجا ۱۲ انشا در مورد باران و روز بارانی و توصیف صدای باران ( ادبی ، توصیفی خاطره گویی) گرد آوری و باز نشر کرده ایم که امیدواریم برای شما مفید باشد.

انشا باران شماره ۱

موضوع انشا : خاطره یک روز بارانی زیبا به زبان ادبی 

انشا در مورد بارن و هوای بارانی

یادم می آید که جاده‌ی باریک و زیبایی بود والبته شیب دار‌. هر دو طرفِ جاده انبوه درختان کهن با تنه‌های تنومند دلبری میکردند ، تنومند و بلند ، بی نهایت بلند. باد ملایمی میوزید، عاشق صدای پیچیدن باد لای شاخ و برگ درختان هستمو صدای کلاغ ها ، چلچله ها و طوطی های سبز…

اما آنچه آن روز را هزاران بار سحرآمیز تر و خاطره انگیز تر ساخته بود «باران» بود. باران آمده بود و همه چیز را مثل یک مادر دلسوز با دقت و سر حوصله شسته بود. طراوت زندگی از پس هر برگ و شاخه و حرکتی عیان بود. چه فضای افسونگری بود…

حالا دیگر باران تمام شده بود و تنها عطر دل انگیز خاک نم خورده را بجا گذاشته بود. اینقدر فضا آرام بود که صدای نفس های سنگینم در گوشم میپیچید. در آن سراشیبیِ جاده، با قدم های سریع راه میرفتم اما انگار زمان مثل لحظات حساس فیلم های سینمایی آهسته طی میشد. هر لحظه از آن روز پاییزی را میشد جرعه جرعه نوشید و غرق زیبایی زندگی شد. حالا که به خاطره آن روز بارانی می اندیشم آرامش همه وجودم را فرا میگیرد

و با خودم فکر میکنم کاش همه ما به سخاوت و بخشندگی باران بودیم … همین قدر دوست داشتنی همین قدر شفا بخش ….

انشا باران شماره ۲

موضوع انشا : من باران را دوست دارم ( به زبان ساده و کودکانه مناسب پایه های ابتدایی )

انشا در مورد باران پاییزی

مقدمه : من باران را دوست دارم چون همه چیز را زیبا تر میکند.

من خیلی باران را دوست دارم

با این وقتی باران می آید آدم ها خیس میشوند و حتی پرنده ها و گربه ها هم خیس میشوند

و بعضی وقت ها آدم سردش میشود اما من باز هم باران را دوست دارم

وقتی باران می آید انگار همه چیز قشنگ تر میشود

مثل وقتی است که ما دست و صورتمان را میشوریم و تمیز و زیبا میشویم

باران هم دست و صورت همه چیز را میشود و همه چیز زیبا و تمیز و شاد میشود

گل ها و درخت ها وقتی تشنه هستند دعا میکنند که خدا به آنها باران بدهد

زمین هم وقتی گرمش است دعا میکند باران بیاید و خنک شود

من هم دعا میکنم همیشه باران بیاید تا هیچ کس در زمین تشنه نباشد .

دوست دارم مثل شعر  ” باز باران با ترانه ” وقتی باران میاید در کنار دریا و جنگل بدوم .

وقتی باران می آید بوی خاک بلند میشود که من خیلی دوست دارم

و وقتی باران به شیشه میخورد خیلی زیبا است .

باران زیبا و عزیز من تو را خیلی دوست دارم .

نتیجه گیری : ما خدا را به خاطر باران شکر میکنیم .

انشا باران شماره ۳

موضوع انشا : خاطره یک روز بارانی

انشا در مورد باران در شهر

داشتم زیر بارون قدم میزدم و به این فکر میکردم

که «باران» این نعمت خدایی چه حس های متفاوتی به انسان ها میدهد.

یکی را پر از غم و دلتنگی و تنهایی میکند و یکی پر از شادی و نشاط و انگیزی زندگی میشود

یکی را عاشق و شیدا میکند و به خاطرات تلخ و شیرین گذشته میسپارد

و دیگری تنها غرغر کنان از بدی آب و هوا ناله میکند و نگران خیس شدن کفش هایش است

به این که آدم ها همینقدر که در مواجه با باران و برف و آفتاب مختلفند …

در برابر زندگی حال چه سخت ، چه آسان هم مختلف عمل میکنند.

یکی هر جرعه از زندگی را با جان و دل مینوشد، یکی مدام غر میزند و اظهار خستگی و نارحتی میکند.

دیگری همیشه عاشق است ، عاشق خدا، خانواده ، طبیعت و …

و آن دیگری نسبت به  هر زیبایی و نعمتی با سردی و بی تفاوتی برخورد میکند.

در همین افکار غرق بودم که دیدم کودکانه در حال پریدن از روی چاله های کوچک آب هستم و زیر لب میخوانم …

« بارون میاد شر شر پشت خونه هاجر… »

خنده ام گرفت

و از این که هنوز «باران» این باراش نعمت و برکت الهی

میتواند روح آزرده ام را شفا دهد و خنده روی لبهایم بنشاند خدا را شکر کردم…

انشا باران شماره ۴

شب بود ، صدای نم نم باران خواب را از چشمانم ربوده بود . هر کاری کردم نتوانستم چشمان منتظرم را با شهر خواب آلود همراه سازم . از جایم بلند شدم . آرام آرام به سمت حیاط حرکت کردم . صدای چک چک باران نزدیک و نزدیکتر می شد . فضا مملو از بوی باران شده بود . وقتی به حیاط رسیدم با آهنگ باران همراه شدم.

چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید…. چترها را باید بست، زیر باران باید رفت

فکر را ، خاطره را، زیر باران باید برد ….. با همه مردم شهر،زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید، عشق را زیر باران باید جست

هرکجا هستم باشم،آسمان مال من است …..پنجره ، فکر ، هوا، عشق ، زمین مال منست

انشا توصیف روز بارانی 

وقتی همنفس باران شدم خودم را بدستش سپردم . حال برخورد قطرات باران را به صورتم حس میکردم . هر قطره از باران جان تازه ای به کالبدم می دمید و زخمهای دلم را با هر ترنمش تسکین می داد . سر مست باران گشته بودم احساس عجیبی داشتم یک نوع احساس سبکی …

دستانم را به سوی خدا بلند کردم و چشمانم به آسمان دوخته شد . ناگهان درهای آسمان باز گشت . صیحه ای از دل آسمان بلند شد و بر قلبم نشست . برخیز و روحت را با باران نگاهت جان تازه ای بخش . نوری از آسمان بر قلبم فرود آمد و قطرات اشک بر بستر خشک تنهایی ام جاری گشت .

حرفهایم را با او زدم و تمام دردها را با او گفتم …

انشا باران شماره ۵

موضوع انشا : انشا ادبی وقتی باران می آید

مقدمه :

آیا تا کنون به بارش باران فکر کرده ایم ؟ و این که باران روی ما آدم ها چه اثری میگذارد. ؟

انشا باران کوتاه

متن انشا:

باران که می بارد ، بعضی ها دلشان می گیرد وخیلی ها شاعر می شوند. آخر تازه یادشان می افتد که احساسات فطری پاک و زلالی هم هست که در لابه لای افکار مادّی و تکراری روزمره ، فراموشش کرده بودند.

وقتی باران می آید، دیگر، مردم ، خودشان را برای چیزهای کم ارزش و بیهوده معطل نمی کنند، حتی جلوی زیباترین ویترینهای مجللترین مغازه ها هم خالی است. هر که را می بینی با عجله به سوی مقصد حرکت می کند یعنی باران باعث می شود که انسان مقصدش را فدای زرق و برقها نکند.

سواره ها نیز در بارش باران بیشتر از قبل ، دلشان برای پیاده ها می سوزد و زودتر آنها را سوار می کنند. یعنی باران ، مردم را سخاوتمندتر و سخاوتمندان را دلسوزتر می کند.

باران که می بارد، مردم صمیمی تر ، متحدتر و فداکارتر می شوند. چرا که خیلی ها را می شود دید که یک نفر دیگر را زیر چتر خود گرفته اند.

وقتی باران بر خاک ، کشتزارها و کوهها فرو می ریزد ، حیات ، جان می گیرد و همه به تداوم زندگیشان امیدوارتر می شوند و ممکن است برای یک بار هم که شده صاحب باران را شکر گویند.

در بارش باران عدالت را هم می توان دید. چرا که قطره ها ، در همهء محله های یک شهر و یا بر بام همهء خانه های یک محله ، با یک نواخت مساوی فرو می ریزند.

وقتی که باران می‌آید، گاهی سالهای کودکی ، قیل و قال آرامش بخش مدرسه! و درس «‌باران آمد ، آن مرد ، در باران آمد » در ذهنها رژه می روند و آن وقت تازه یادمان می افتد که آن مرد ، در باران نیامد. پس می شود کمی هم برای آمدن او (روحی فداه) دعا کرد.

انشا در مورد توصیف یک روز بارانی

نتیجه گیری:

باران ، سرشار از خیر و برکت است و آن باران نیز، آن باران سرنوشت سازی که از هوای ابری چشمها بر گونه هایمان می نشیند و سبب می شود که بهتر بتوانیم مسیر زندگیمان را عوض کنیم. زیرا باران کمیاب اشکها، توفیق توبه را سهل الوصول تر می کند.

قطره های اشک می توانند بغض سنگین تاریخ معصومان مظلوم را نیز بشکنند و آموزه های بی بدیل مردان شهید روز دهم را در سینه ها زنده و بالنده نگهدارند. چرا که حسین علیه السّلام بیش و پیش از آن که تشنهء آب باشند تشنهء اندیشهء انسانهای زمانها هستند.

پس ای باران عزیز! ما را تنها نگذار.

انشا باران شماره ۶

موضوع انشا : باران دلگیر نیست

چون هیچکدام از ما زیر باران دست های لرزان پیرمردی را نگرفتیم که بار هایش بر دوشش سنگینی میکرد و فقط بار های بر دوشش را نگاهی انداختیم و احساس ناراحتی کردیم و در قدم دوم یادمان رفت،ویا شاید انقدر درگیر خودمان بودیم همچین صحنه ی تاسف باری را هم از دست دادیم.

به جایش در باران به خاطره از دست دادن ها ، دلتنگی ها ، رها شدن ها و طرد شدن ها اندیشیدیم و فکر کردیم فقط فکر کردیم باران میتواند به بهترین نحو غم های گذشته را برایمان تازه کند.

من و تو هیچوقت پشت چراغ قرمز روز بارانی از دخترکی که از شدت سرما دستانش یخ زده بود شاخه گل نرگس نخریدیم فقط نگاهشان کردیم و احساس ناراحتی کردیم و زمانی که به چهار راه دوم رسیدیم همه چی یادمان رفت.

انشا در مورد روز بارانی را توصیف کنید

ما روز بارانی را گذاشته بودیم مخصوص عکس های پروفایل و پست های فلسفی در شبکه های اجتماعی به جای این که به جای نمایش آن لحظات ، روح و جانمان را در آن طراوت بارانی شست و شو دهیم.

هیچکداممان حاضر نشدیم از غذای خودمان به پدری ببخشیم که در روز بارانی مجبور بود دست خالی به خانه برود و کودکانش باگرسنگی زودتر خوابیده بودند که مبادا شرم را از چهره ی پرغرور پدرانه او ببینند.

ما فقط روز بارانی در فلان کافه ها نشستیم و ساعت ها منتظر فلان غذا یا نوشیدنی محبوبمان شدیم تا آماده شود و در روز بارانی برایمان خاطره شود.

انشا در مورد باران

ما هیچگاه زیر باران تنها قدم نزدیم تا زیبایی باران را با تک تک سلول های جسم و جانمان به خوبی درک کنیم.

فقط وقتی از تمام دنیا خسته بودیم با آهنگ غمگین محبوبمان با چتر زیر باران رفتیم و یاد خاطرات تلخ مان افتادیم.

ما خودمان مقصر دلگیری باران هستیم ….. وگرنه نه باران دلگیر است نه هوای بارانی..

انشا باران شماره ۷

موضوع انشا : صدای باران (توصیفی ، کوتاه)

دیگر آسمان دارد تیره و خاکستری می شود و باران نم نم وکم کم شروع به بارش می کند.

باران مانند بغض کودکی بهانه گیر شکسته میشود و بی امان میبارد و میبارد.  .

ناگهان صدای مهیبی به گوش میرسد.!!! این صدا صدای رعد و برق ها هستند.

باران تندتر و تندتر میشود.همه ی مردم درخیابان به دنبال پناهگاهی میگردند.!

چترهای مردم و بالکن های مغازه ها مانند یک پناهگاهی اند که به مردم درخیابان آغوش بازمیکنند

تا مردم زیر این رحمت الهی خیس نشوند.!!!

با گذر زمان خیابان ها خلوت شده وتعداد کمی از انسان ها در خیابان پیدا می شود

و باران سرد شده و به تگرگ تبدیل می شود و به شکل سنگ های یخی به زمین فرو میریزند.

باران باغبانی میشود که به گل و گیاهان و درختان و سبزه ها آب می دهد.

کشاورزی میشود که به زمین های کشاورزی کمک می کند.

رفتگری میشود که خیابان را تمیز می کند.

و سقایی میشود که همچون ابوالفضل«ع»که به تشنگان آب میرساند.

حالا باران آهسته وآهسته تر می شود.

کم کم رنگین کمان نمایان می شود رفته رفته پر رنگ تر و پر رنگ تر می شود

و خیابان ها باز هم رو به شلوغی برمی گردند.

تا چندین ساعتی زمین نم خواهد داشت ولی زمین خشک خواهد شد.

انشا درمورد باران_باران

منبع:

1

2

برچسب ها :

برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!

کل :
میانگین :
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x