/ دسته‌بندی نشده / ۲ نمونه انشا درباره بازی در یک روز بارانی
آنچه در این مقاله می‌خوانید

انشا درباره بازی در یک روز بارانی با قدم‌های کودکی آمیخته شده است. کودکی که از خیس شدن هراسی نداشته و برای کشف لذت توپ بازی زیر باران، مشتاق و پر از هیجان می‌نماید.

انشا درباره بازی در یک روز بارانی را با صدای نم نم باران و رها شدن در حس کودکی و دوباره شناختن خویش در میان کوچه‌های قدیمی آغاز می‌کنیم و با حسرت دوباره دیدن باران، به پایان می‌رسانیم.

نوشتن انشا درباره بازی در یک روز بارانی را باید با بوی نم باران، صدای باران و احساس رها شدن در نعمتی آسمانی، در هم آمیخت. در این انشا، کلمات بر بال‌های احساس و رویا رها شده و دوباره ذوق کودکی از رقص و بازی زیر باران را بازخواهیم شناخت.

۲ نمونه انشا درباره بازی در یک روز بارانی

انشا اول: فوتبال در باران

مقدمه (زمینه سازی)

خوب به خاطر می‌آورم که صبح را چطور بیدار شدم. صدای باران شنیده می‌شد و ریتم ضربه‌هایش بر شیشه پنجره طنین افکن شده بود. اگر چه پیش از آن اشتیاق چندانی برای بیدار شدن نداشتم، اما صدای باران من را با ولعی شدید به خیس شدن زیر ریزش مروارید گونه آن، از تختخواب بیرون کشید. مادر اصرار داشت که برای رفتن به مدرسه، همراه خود چتر ببرم، اما من که عاشق خیس شدن زیر باران و قدم زدن در هوای آن بودم، زیر بار اصرارهای مادر نرفتم.

بندهای بدنه (متن نوشته)

درب حیاط خانه مان را باز کرده و خود را در مسیر کوتاه پیش رویم تا مدرسه یافتم. افسوس من از این بود که زمان زیادی برای قدم زدن زیر باران پیش رو ندارم. اما دیدن گروه دوستانم که در حال فوتبال بازی کردن زیر باران بودند، به جرقه‌ای از شادی تبدیل شد. آن‌ها پیش‌تر از من این فرصت را کشف کرده بودند. کوله پشتی‌ام را کنار دیوار تکیه داده و به جمع آن‌ها ملحق شدم.

هیچ یک اهمیتی به ریزش تند و شدید باران نمی‌دادیم. شادمانه توپ را بین گل و لای زمین و شلپ شلوپ آب، غلت داده و شوت‌های محکمی به آن می‌زدیم. هر بار که توپ به هوا می‌رفت، همراه با رقص باران به زمین کوبیده شده و آتفشانی از آب را به اطراف پرتاب می‌کرد. این زیباترین صحنه‌ای بود که می‌توانستم در عالم بیداری ببینم.

تک تک ما خیس از باران شده بودیم. اما صدای زنگ مدرسه به صدا درآمده و می‌دانستیم که باید از بازی در باران و لذت آن، دست بکشیم. با سر و شکلی خیس و آشفته در حالی که تنمان خیس از چک چک باران و کوله‌هایمان به شکلی کج و معوج روی دوشمان بود، به مدرسه وارد شدیم. عجیب بود که سایر دانش آموزان آن قدرها خیس نشده و گویا در زرورق به مدرسه آمده بودند! ناظم مدرسه که گروه ما را در آن وضعیت دید، خنده خود را در نگاه جدی‌اش مخفی کرده و به ما گفت که اجازه حضور در کلاس را تا زمان خشک شدن لباس‌هایمان نخواهیم داشت. چاره‌ای نبود، هر ۵ نفر ما مقابل بخاری نشانده شده و محکوم به صبر کردن تا خشک شدن کامل لباس‌هایمان بودیم.

بند نتیجه (جمع بندی)

در حالی که تار و پود لباس‌هایم خشک می‌شد، به این فکر می‌کردم که آیا پس از تعطیل شدن مدرسه، همچنان باران می‌بارد و می‌توانیم دوباره بساط فوتبال در زمین آبی را تکرار کنیم؟ در این افکار غوطه‌ور بودم که ناظم تلنگری بر من زده و گفت، دوستانت به کلاس رفته‌اند! از جا برخاسته و با برق شیطنتی که هنوز در نگاهم موج می ‌زد، به حیاطی که رقص باران همچنان در آن غوغا می‌کرد، نظری انداختم و به کلاس ۴/۱ وارد شدم.

انشا دوم: گرگم به هوای بارانی در حیاط مدرسه

مقدمه (زمینه سازی)

به یاد می‌آورم که سر کلاس نشسته بودیم. معلم به شدت بی‌حوصله و البته درس هم کسالت‌آور بود. یکی از دوستانم که کنار پنجره می‌نشست، با اشاره نگاه به من فهماند که بیرون باران می‌بارد! این چه سودی می‌توانست داشته باشد؟ دوست دیگرم سقلمه‌ای به من زده و گفت فکری دارم! پچ پچ میان من و دوستانم بالا گرفت و نقشه‌ای جنجالی و در عین حال پر ریسک را طراحی کردیم.

بندهای بدنه (متن نوشته)

پریا دستش را بالا برده و از معلم برای ترک کلاس اجازه گرفت. معلم درخواست او را پذیرفت. دقایقی بعد، نوبت دوست دیگرم بود؛ معلم با اکراه اجازه داد که او نیز کلاس را ترک کند. اما وقتی نوبت من رسید، با تحکم تاکید کرد که وقتی دیگر دانش آموزان بازگشتند، اجازه ترک کلاس را خواهی داشت. اما من مایوس نشدم و منتظر ماندم. قرار نبود آن‌ها به این زودی بازگردند و من باید فکری می‌کردم. در حالی که معلم در حال نوشتن روی تخته بود و من را نمی‌دید، ذره ذره خودم را به سر میز نزدیک کردم.

اتفاقا شانس با من از پیش یار بود و محل نشستن من، فاصله چندانی با درب کلاس نداشت. آماده بودم و در یک لحظه که او سخت مشغول حل مساله روی تخته سیاه بود، به آرامی درب را گشوده و از کلاس بیرون شدم! در حالی که پله‌ها را دو تا یکی، پایین می‌رفتم در دل خدا خدا می‌کردم که به این زودی‌ها متوجه غیبت من نشود. البته جای امیدواری زیادی وجود داشت، زیرا معلم ما آن روز بی‌حوصله و کم‌توجه به نظر می‌رسید.

به حیاط رسیدم، فراش مدرسه مرا دید و نگاهی کرد. اما از او عبور کرده و دوستانم را یافتم. آن‌ها دنبال هم گذاشته و زیر باران آهسته می‌دویدند. گویی جمع آن‌ها بدون من کامل نشده بود. از راه رسیدم و با صدای گرگ دنبالشان گذاشتم. همه پا به فرار گذاشتند و موجی از خنده و هیجان ایجاد شد. داشتم می‌دویدم که به یک مانع با روپوش مشکی برخوردم! نگاه کردم. ناظم مدرسه بود که بازی ما را متوقف کرده و نگاهش پر از خط و نشان می‌نمود!

بند نتیجه (جمع بندی)

بازی گرگم به هوای ما زیر باران آن روز دوامی نداشت و با اخطار ناظم به کلاس بازگردانده شدیم. معلم همچنان در حال حل مساله روی تابلو بود و سه دانش آموز خیس و نامرتب را مجدد در کلاس خود پذیرفت. افسوس از این که آن روز نتوانستیم در آن هوای بارانی بیشتر بدویم و با هم بازی‌های دیگری مثلا توپ بازی کنیم. عهد کردم اگر روزی من ناظم شدم، در روزهای بارانی، دانش آموزان را به حیاط آورده و یک عالمه توپ به آن‌ها بدهم تا هزاران بار زیر باران شوت زده و شادی آن را تجربه کنند.

یک روز بارانی

انشا در مورد پاییز با مقدمه، بدنه و نتیجه

انشادر مورد پاییز شامل انشا درمورد پاییز با مقدمه بدنه نتیجه، انشای ادبی در مورد پاییز، انشا در مورد پاییز با کلمات مترادف و متضاد و انشای پاییز به صورت توصیفی و داستانی است.

 انشا در مورد پاییز با سبک‌های متفاوت انشا نوشته می‌شود. یک شیوه انشای پاییز توصیفی است؛ در نگارش انشا از توصیف آنچه وجود خارجی دارد و با حواس پنجگانه درک می‌شود بهره بگیرید. شیوه دیگر نوشتن انشا، می‌تواند ادبی باشد یعنی قلم خود را پرواز دهید و کلمات ادیبانه در انشای خود به کار ببرید. اگر بخواهید انشای احساسی بنویسید، بیشتر به درون خود و احساسی که راجع به پاییز دارید، توجه کنید. سبک دیگر یعنی انشای داستانی تقریبا شبیه داستان کوتاه است.

هر سبکی را که برای نوشتار انتخاب کنید، انشای شما باید دارای سه بند جداگانه یعنی بند مقدمه، بند بدنه اصلی و بند نتیجه‌گیری باشد. در ادامه انشاهایی درباره پاییز فصل هزار رنگ مناسب برای دانش آموزان دبستان و متوسطه آماده کرده‌ایم.

انشا در مورد پاییز احساسی

پاییز همان فصلی است که در آن برگ درختان می‌ریزند و در زیر پای رهگذران بی‌تفاوت خش خش می‌کنند. پاییز شاید همان فصل غفلت است و رخوت شاید هم نه فصل هوشیاری و تدبر است؛ چه فرقی می‌کند که در پاییز خواب باشی یا بیدار مهم آن است که پاییز کار خودش را می‌کند. به دقت و حوصله دست به کار آراستن می‌شود؛ آراستن درخت‌ها، شهر‌ها، باغ‌ها و زمین به زرد و سرخ و قهوه‌ای برگ‌ها؛ به قطرات گاه نم نم و گاه شرشر باران و به باد که می‌وزد.

پاییز همان فصل دل انگیزی است که گاه رویایی‌اش می‌خوانند همان فصلی که می‌توانی در آن ساعت‌ها از پنجره اتاق به درخت روبروی خانه نگاه کنی و خسته نشوی.

پاییز همان دل انگیزانه ایست که گاه هوس می‌کنی زیر بارانش بی روسری در کوچه قدم بزنی تا موهایت خیس شوند.

پاییزهمان مادر رقص خرامان برگ‌هاست که به ناز و عشوه تمام چرخ زنان از آسمان بر سرت می‌بارند، و تو سریع تر می‌روی تا زیر برگ‌هایش برسی و با خودت بگویی این یکی به افتخار من افتاد. پاییز همان موسیقی خوش خش خش برگ‌هاست. همان برگ‌های خرامان که این بار هوس می‌کنی کفشهایت را در آوری تا موسیقی هبوط برگ‌ها پاهایت را قلقلک کند.

پاییز همان فصل درختان لخت خرمالو است که سرخی خرمالوهایش ر ا به همه عرضه می‌دارد. 

همان فصل قاصدک‌های شیطون که برایت خبر می‌آورند، خبر‌های خوش، خبرهایی که هیچ وقت نمی‌رسند وتو باز هم آنها را بر می‌داری و فوت می‌کنی و با نگاهت تعقیبشان می‌کنی تا در آبی ابری آسمان پاییز گم شوند. آه عجب این پاییز برگ زیر هزار رنگ خوش می‌نشیند در چشم و خیال من … 

و من از ورای سفیدی دیوار‌های اتاقم همه را، همه را خوب خوب می‌دانم؛ دیگر جاده‌های پاییز را از حفظ شده‌ام. 

پاییز

منبع:

1

2

برچسب ها :

برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!

کل :
میانگین :
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x