انشا درباره حس شنیدن صدای مادربزرگ با رویاها و لحظات شیرین کودکی همراه است. دستهای پرمهر مادربزرگ و صدای روحنواز و آرامشبخش او را نمیتوان در هیچ جای دیگری پیدا کرد…
برای شروع کردن انشا درباره حس شنیدن صدای مادربزرگ و یادآوری هوای حریم او، باید کمی به پشت سر نگاه کرده و روزهای طلایی گذشته را به یاد آورد. روزهایی که صدای دلنشین مادربزرگ، قصههای کودکانه را زمزمه می کرد.
انشا درباره حس شنیدن صدای مادربزرگ با بوی کاهگل و عطر گلهای شببو، آمیخته شده است . در حالی که قلم برای نوشتن انشا، روی کاغذ میلغزد، صدای نفسها و عطر پیراهن مادربزرگ را میتوان از لابه لای واژگان احساس کرد.
اگر بخواهم احساساتم را به هنگام شنیدن صدای مادربزرگ، در قالب نوشتهای کوتاه بیان کنم . یقینا باید تمام احساسات خوب دنیا را در کنار هم بگذارم تا بتوانم ذرهای از این احساس را ترسیم کنم. چرا که صدای مادربزرگ قدرت این را دارد که فوران احساسات را به نهایت برساند و تک تک قلههای سر به فلک کشیده قلب را فتح کند . حس شنیدن صدای مادربزرگ همان حس نابی است که حتی با گذشت زمانهای بسیار و حتی وقتی دیگر حضور مادربزرگ را در کنار خود احساس نکنیم . باز هم روشن و ملموس و فراموش نشدنی است و امید و حس زندگی را در وجود ما زنده میکند. این همان احساسی است که یارای آن را دارد تا احساسات را به خیال و رویا پیوند زده و نوری خاموش نشدنی در قلب روشن کند.
بندهای بدنه (متن نوشته)
مادربزرگ همان فرشتهای است که برای مهربانیهایش نمیتوان حد و مرز تعیین کرد، چرا که این مهربانیها هیچ گاه پایان نمیگیرد. در دریای مواج چشمهایش چیزی بهجز محبت و نگرانی دائمی برای عزیزانش موج نمیزند و از لحن کلامش چیزی جز صداقت و فداکاری دریافت نمیشود. همان انسانی که لحظه به لحظه زندگیاش را با مفهوم ایثار گذرانده تا تربیتی صحیح را به فرزندانش هدیه دهد. دعاهای خیرش را بدرقه راهمان میکند تا به سپید شدن و روشنایی تاریکترین مسیرها نیز ایمان بیاوریم. همان مادری که لالاییهای شبانهاش دنیایی از خیال را خلق میکند تا افسانهها و رویاهای کودکانه را در آغوش بگیریم و نوازشهای پرمهرش در سختترین شرایط زندگی نیز پناه دلآشفتگیها و بیقراریهای ما میگردد.
تا تمام این احساس عمیق و وسیع را حتی در پوشش کلامی محبتآمیز به زبان بیاوریم و آن را به چشمهای همیشه خندان او، پیشکش کنیم. مادربزرگ من و تمام مادربزرگهای دنیا، بیتوقع مهربانند و بدون هیچ چشمداشتی عصاره وجود و عمر و جوانی و تمام توجه خود را به فرزندان خود هدیه میکنند. به خود میگویم چقدر بیرحمانه است اگر هر روز بر دستهای او بوسه نزنم و پیشانیاش را بوسه باران نکنم.
گاهی با خود میاندیشم که اگر روزی به من هم لقب مادربزرگ نسبت داده شود، میتوانم تا این اندازه در بروز احساسات نسبت به فرزندان و نوههایم موفق باشم؟ چشمهایم این قدرت را دارند که تا این اندازه آرامشبخش باشند؟ دستهایم تا این اندازه بخشنده خواهند بود؟ صدایم میتواند بهترین احساسات دنیا را در قلب و روح نوههایم احیا کند؟ حرفهایم میتوانند تا این حد تاثیر گذار و شنیدنی باشد؟ آیا می توانم مفهوم فداکاری و دلسوزی را تا این اندازه درک کنم و به آن هدیه دادن آنها باشم؟ و آیا خواهم توانست به قلبم آنقدر وسعت دهم که تمام دغدغهها و مشکلات را در خود حل کرده و ایستادگی و استواریام قوت قلب فرزندانم باشد؟
هر بار به این نتیجه میرسم که مادربزرگ من اسطورهای است که هیچگاه نمیتوانم خودم را با او مقایسه کنم . مادربزرگی که حتی قامت خمیدهاش چیزی از اقتدار و بزرگیاش کم نمیکند. صورت چروکیدهاش نه تنها از زیباییاش نمیکاهد بلکه به این زیبایی میافزاید. از دل صدای لرزانش بهترین و شنیدنیترین حرفهای دنیا تراوش میشود، موهای سپیدش زیبایی جنگلی به برف نشسته را به تصویر میکشد و قصههای شیرینش تا ابد در ذهن من جاودانه است. بی شک من هیچ وقت نمیتوانم شبیه مادربزرگم باشم؛ آری مادربزرگ من اسطورهای تکرار نشدنی است.
حس شنیدن صدای مادربزرگ جزء آن دسته از احساسات عمیقی است که برای بیان کردنش، هر بار به ناتوانی واژهها و قاصر بودن زبان پی میبرم. ناچار با این کار شکوه این احساس عظیم را در میان کلام تنگمایه زندانی میکنم. اما از آنجا که قرار است این احساس را به واسطه رقص قلم خود، به کاغذ تقدیم کنم، باید این گونه بنویسم…
حس شنیدن صدای مادربزرگ، همان حس شیرین و بیبدیلی است که من را همچون یک لالایی آرام، به رویاییترین خواب دنیا دعوت میکند. همان صدایی که با اوج صداقت، در صدر صداهای دوستداشتنی و بیمثال دنیا قرار میگیرد . تداعیگر عشق و عاطفههایی است که از عمق دل بر میخیزد و به عمیقترین نقطه دل نیز مینشیند. احساسی که از شنیدن صدای گرم مادربزرگ دریافت میشود، یادآور این نکته غرورآمیز است که آوایی در زندگی ما طنین انداز شده که بیشک متعلق به اصیلترین و نازنینترین موجود زندگی ماست . انسانی که هنوز افتخار نفس کشیدن در کنارش را داریم.
نعمت وجود مادربزرگ جزء نعمتهایی است که هر چقدر خداوند را برای داشتنش شکر کنیم، باز هم حق مطلب را ادا نکردهایم. احساس لمس دستهای به چروک نشسته و پر محبتی که امنیت را به ارمغان میآورد. شنیدن طنین صدای گرمی که آرامش را به ژرفای قلب تزریق میکند و غرق شدن در نگاهی مملو از مهر و صمیمیت که زیباترین تابلوی نقاشی دنیاست . همه و همه محبت خدا را یادآور میشوند که تندیسی از عشقورزی و عطوفت را به ما هدیه داده است. قدیسهای که با چشمهای همیشه نمناک و نگرانش جادو میکند و با صدای گوشنواز و لرزانش جذابترین ملودی دنیا را رقم میزند.
آری من میدانم؛ مادربزرگ همان فرشتهای است که به جای یک بهشت، دو بهشت افتخار جلوهگری در زیر قدمهایش را دارند. چشمان پرمهر او همان ستارههایی هستند که آسمان زندگی را با وجود روشن خود، پرنور و درخشنده می کنند و هیچ گاه خاموشی و افول نمیپذیرند. وقتی صدای مادربزرگ گوشهایم را پر میکند و چشمهایم به چشمهای آرام و لبریز از محبتش دوخته میشود . دلم میخواهد زمان را به توقف وادارم تا وجودم لبالب از شور و مهر و آرامش شود.
با وجود اینکه بیان تک تک واژهها از ژرفای احساساتم سرچشمه میگیرند، اما باز هم احساس میکنم برای این که بخواهم از حس شنیدن صدای مادربزرگ سخنی به میان بیاورم، تنها ضعف کلمات را هویدا خواهم ساخت. باید اقرار کنم که بیان کردن حسی که با شنیدن صدای مادربزرگ در قلب و جان من کلید میخورد . احساسی است که نمیتوان آن را به واسطه گفتار با کسی شریک شد. این احساسات کودکی و بزرگسالی مرا به هم پیوند داده و از روزهای لی لی بازی تا روزهایی که غصههای نوجوانیام را با او در میان گذاشتم، عبور میکند.
صدای مادربزرگ
انشا در مورد حس شنیدن صدای وزش باد پاییزی و صدای خرد شدن برگهای خزان زده، شاعرانه و خیالانگیز مینماید. گویی این طبیعت است که قلم را در دست گرفته و به خودستایی از خویش میپردازد.
برای نوشتن انشا، درباره هر موضوعی که باشد؛ نیاز به کشف احساسات در آن مورد است. به این ترتیب نوشتن انشا در مورد حس شنیدن صدای وزش باد پاییزی را میتوان با دویدنهای کودکانه یا قدم زدنهای عاشقانه بزرگسالی در کوچه باغها، پیوند زد.
انشا در مورد حس شنیدن صدای وزش باد پاییزی و خش خش برگها روی زمین به عنوان یک انشا در مورد پاییز، با رنگهای زرد و نارنجی و سرخ درهم آمیخته است. گویی هاله مبهمی از رقص برگ در آن دوردستها نمایان است…
حس شنیدن صدای وزش باد پاییزی را چطور عنوان کنم؟ اگر چه برای بیان احساساتم به هنگام شنیدن صدای وزش باد پاییزی، کلمات زیادی را باید به یاری بطلبم، اما اگر بخواهم این احساس زیبا را کوتاه بیان کنم . باید بگویم که این احساس جزء نابترین احساساتی است که میتوان آن را تجربه کرد. از همان احساساتی که دل آدمی را به بازی میگیرد و روحش را به آرامش دعوت میکند. حال و هوای پاییز حیرتانگیز و مسرتبخش است؛ همان حال و هوایی که انسان را به قصد قدم زدن به خیابانهای بارانزده میکشاند. همان حال و هوایی که در آن، هوس راه رفتن روی برگهای خشک به سر آدم میزند . این هوا حتی نهیب سرماخوردگیهای فصلی را میدهد، اما باز هم چیزی از جذابیتهایش کاسته نمیشود.
بندهای بدنه (متن نوشته)
صدای وزش باد پاییزی تداعیگر صدای رگباری است که نوید بارش زیباترین باران را از دل آسمان خاکستری رنگ میدهد. صدای ضرب آهنگ قطرات باران پاییزی است، هنگامی که به شیشه پنجره اتاق میخورند و صدای برگهای زرد و خشک و سرما زدهای که روی زمین به رقص در میآیند و سرانجام زیر پای عابری میشکنند. از دل صدای وزش این باد حتی میتوان آوای زنگ مدرسه و هیاهوی بچهها را شنید که با سرخوشی و شادی به سمت کلاسهای درس روانه میشوند. احساس شنیدن صدای وزش باد پاییزی، چیزی نیست جز یک احساس بکر و لذت بخش که تک تک ویژگیهای جذاب این فصل اعجاب برانگیز را به یاد میآورد و زیباییهای این فصل را به همگان مینمایاند.
برگی زیباتر از فصل پاییز در آن نخواهیم دید؛ فصلی که گویی در آن تک تک عناصر کائنات بخشندهتر میشوند. آسمان سخاوتمندانه قطرههای پر بار بارانش را به زمینهای تشنه هدیه میدهد، شاخههای درختان پاییززده سخاوتمندانه برگهای زرد و نارنجی و سرخ خود را تقدیم زمین و قدمهای پرشتاب عابران میکنند. نسیم پاییزی سخاوتمندانه نوازشهایش را نثار چمنزارها و شاخ و برگهای درختان میکند . حتی خورشید هم تابش زیباترین پرتوهایش را برای این فصل کنار گذاشته است. هوا دل انگیزتر میشود و نفس کشیدن در این هوا آسانتر از همیشه است.
شنیدن صدای وزش باد پاییزی، شنیدن مقدمه فصل پاییز است و همانند زنگ هشداری است که انسان را به خانه تکانی دل ترغیب میکند . این که حال و هوای خود را با تغییر فصل، تغییر دهیم. صدای وزش باد پاییزی ارمغان این فصل زیباست که در لابهلای موهای پریشان بید میپیچد و گیسوان پر پیچ و تابش را به بازی میگیرد، قلمروی سرسبز درختان کاج را فتح کرده و به سمت شمشادهای پر نشاط حاشیه دشتها پیشتازی می کند. شیشههای پنجره خانهای گرم و روشن را به ارتعاشی لحظهای وامیدارد . کلاه دختربچهای بازیگوش را از سرش میقاپد و سرانجام گوشهای ما را مملو از آوای سرزندگی میکند. آواز وزش باد پاییزی زیباترین ملودی تقویم سال است که شنیده میشود و قلب را به لرزه وا میدارد.
در پایان باید بگویم به تعبیر من، احساس شنیدن صدای ورزش باد پاییزی خودش به تنهایی میتواند جزء طلاییترین تجربهها تلقی گشته و به انسان یادآور شود که هنوز زنده است و توان لذت بردن از پدیدههای زیبایی که در اطرافش جلوهگری میکنند را دارد. فرقی نمیکند به دنبال لذت بردن از کدام دسته از زیباییهای طبیعت باشیم، پاییز فصلی است که میتواند تک تک این زیباییها را تقدیم احساسات ما کند. پاییز و حال و هوایش، احساسی نوظهور و بدیع را در ما به وجود میآورد تا با لذت هر چه تمامتر نظارهگر زیباییهای این سه ماه با شکوه سال باشیم.
میخواهم درباره حس شنیدن صدای وزش باد پاییزی بنویسم، احساسی که برای بیان کردنش باید تک تک زوایای وجودم را بررسی کنم. حال و هوای پاییزی به گوشه گوشه جان آدم رسوخ میکند و اکسیر حیاتبخش و بیمانند خود را به تک تک سلولهای وجود انسان مینوشاند. سخن گفتن از پاییز کلام را زیبا میکند و به واژهها وسعت میدهد. کمتر انسانی را میتوان یافت که نسبت به دلرباییهای فصل پاییز بیتفاوت باشد و این فصل و پدیدههای جذابش را ستایش نکند.
در میان تمام فصلهای سال، گویی احساساتمان نسبت به پاییز، قویتر از هر فصل دیگری است. ویژگیهای این فصل زیبا را نمیتوان با هیچ کدام از فصلها مقایسه کرد. تابلوی نقاشی برگهای خزانزده و رقص موزون آنها در باد، قطرات شفاف باران که از دل آسمان سربی رنگ سرازیر میشوند . آفتاب کم رمق خورشید که در جدال با ابرهای تیره بازنده شده است . سرمایی که بهانه جستجو برای یافتن لباسهای گرم را فراهم میکند . حتی شوق زایدالوصفی که برای خریدن وسایل مدرسه داریم را تنها میتوان در فصل قشنگ پاییز دید. تنها این فصل است که میتواند اکسیر این شادی و تکاپو را به قلبهای ما تزریق کند . بهترین و زیباترین احساسات جهان را در روح و ذهن ما کلید بزند.
که حتی در اواخر تابستان نیز دلهایمان را درمینوردد و فرا رسیدن این فصل را شادباش میگوید. در این فصل انگار دیدن کوچ پرندهها نیز لذتبخشتر است یا وقتی بر روی شاخه مستحکم درختی پاییزی لانه بنا میکنند تا بچههایشان را از گزند سرمایی که هر لحظه نزدیکتر میشود، مصون بدارند! نغمههای پرندهها با هوهوی باد در میآمیزد و به جان رهگذران خیابان مینشیند تا لذت قدم زدن در عصر پاییزی در حاشیه خیابان خیس و پوشیده از برگ را برایشان صد چندان کند. پاییز قابلیت این را دارد که مردم را برای دیدن جذابیتهایش از خانههای گرمشان بیرون بکشد و آنها را به قدم زدن در این هوا مجاب کند.
با غماندود بودن حسی که از خرد شدن برگهای زرد و سرمازده در زیر قدمها به سراغمان میآید، برابر است. همان برگهایی را که چندی پیش سرسبزی آنها، مجال تنفس را برای ما فراهم میکردند، اکنون با بیرحمی و حتی با لذتی که از شنیدن صدای شکستنش ناشی میشود، پایمال میکنیم . اما باز هم درختان، سخاوتمندانه برگهای زرد و سرخشان را زیر قدمهای ما فرش میکنند و از عریان شدن باکی ندارند . چرا که میدانند درختان چه زمانی که از برگ پوشیده شدهاند و چه زمانی که دیگر برگی روی آنها دیده نمیشود، مفهوم زندگی را تداعی میکنند؛ و بیشک درختان پاییزی در زیبایی همتا ندارند.
در آخر باید بگویم که حس شنیدن صدای وزش باد پاییزی چیزی جز درک آرامشی عظیم نیست . آرامشی که وسعت دلها را یادآور می شود و ثابت میکند که میتوان احساسات خاک خورده و پنهان شده در گنجینه دل را از ژرفای آن بیرون کشید و باز هم گرد و غبار را از روی آن زدود و نسبت به ادامه زندگی مشتاق بود. نگریستن به زیباییهای پاییزی، پیام آور این است که میتوان با اعتنای دقیقتر به پدیده های زیبای جهان، امید و انگیزه بیشتری را پیشه زندگی کرد و از یاس و ناامیدی دور شد.
بادپاییزی
انشا حس شنیدن صدای مادربزرگ
منبع: