انشا خود را که توصیف من از یک روز بارانی و صدای باران است با نام خالق زیبایی ها آغاز میکنم.
آسمان به یک باره روشن و خاموش شد. صدای عجیبی به گوش رسید. گویا رعد و برق است. آسمان سیاه و قرمز شد… و باران شروع به بارش کرد. آرام آرام بارید،آسمان بیخودی شلوغش کرده بود،من خودم شاهد بودم ! بوی خاک هوا را برداشته بود،تند تند نفس های عمیق میکشیدم تا بیشتر بوی خاک را استشمام کنم. اما هر چه میگذشت شدت بارش باران بیشتر میشد.
روی لباس هایم علامت قطره های باران افتاده بود و خیس شده بود. برگ های درختان هم حسابی شسته و شفاف شده بودند،گویی حمام کرده اند! مادران چادرشان را به روی سر کودکشان میکشیدند تا مبادا خیس شوند و سرما بخورند،اما من بی خیال دنیا… دستانم را باز میکردم صورتم را بالا میگرفتم تا هر چه باران هست نصیبم شود.
چندی نگذشت که خیابان ها پر از آب شد،ماشین ها با برف پاک کن های روشنشان که از خیابان می گذشتند آب کف خیابان را به اطراف می پاشیدند .گنجشک ها و یاکریم ها سراسیمه به دنبال پناه گاه میگشتند،گویا لانه شان را گم کرده بودند.بالاخره به کوچه مان رسیدم. خدای من ! چقدر آب در چاله چوله ها جمع شده است ! قبل از بارندگی به نظر می رسید که کوچه ی بی عیب نقصی داریم!!! اما حالا میبینم که کوچه پر از چاله های کوچک و بزرگ است.
بارش باران تقریبا قطع شده بود،فقط قطره هایی کوچک و با فاصله از آسمان می چکید و روی آب های جمع شده در چاله می افتاد و حلقه های زیبایی را بوجود می آورد… زنگ خانه را زدم.مادر درب را باز کرد و به من خوش آمد گفت . لباس هایم را عوض کردم و کنار بخاری نشستم و مهمان یه فنجان چای گرم مادرم شدم…
صدای باران یعنی صدای اندوهی بر غم رقیه سلام الله علیها
صدای چیست؟ گویی نم نم برخورد قطراتی به زمین است.
اشک هایی از دل آسمان که با هر برخورد به زمین خدا را می ستایند.
صدای مرواریدهایی که به بزرگی او ایمان آورده اند و این گونه سر برخاک فرو می آورند
ولی ما انسانها هنوز درخواب غفلت به سر می بریم.
خدای خبیر، آن نوازنده ای است که دل بندگانش آگاه است.
او خوب می داند هر بار چه سازی را بنوازد؛
سازی تند و آتشین که نمایانگر دلگیری از فلک است یا آهنگی آرام که دل سپردگی آسمان را به زمین نشان دهد…
ما انسان ها که با شنیدن صدای باران غرق در شادی می شویم
باید بدانیم که صدایش برای پاسخ به ندای پرنده ی تشنه ای است در دوردست های تاریخ،
آن زمانی که در دشت کربلا امامی سر به آسمان بلند می کند و می گرید.
صدای باران ،صدای اندوهی بر غم رقیه سلام الله علیها،
اندوهی به وسعت دریا ها و اقیانوس ها
که کمر بانوی شجاع میدان کربلا زینب علیها سلام را خم کرد…..
در کنار یک دریای پرتلاطم روی صخره ای نشسته بودم
غرق در تفکرات خویش بودم ، البته به دنبال یک موضوعی می گشتم که انشاء خود را با آن آغاز کنم که ناگهان صدای امواج خروشان دریا مرا به سمت خود کشاند ، در همین حین چشمم به صدفی خورد که موج دریا با خود آورده بود ، هنگامی که صدف را در دستانم گرفتم یک نور زیبایی از آن به چشم می خورد ، در لابه لای نور زیبای این صدف کلمه ای چون « باران » می درخشید ، آری اینگونه تلنگری بر من وارد شد که موضوع انشاء خودم را باران انتخاب کنم .
«ب» باران یعنی بوی کاهگل خانه مادر بزرگ ،
باران که می بارد بوی کاهگل به مشام می رسد و آدمی را مدهوش و افسونگر می کند این بوی خاک …
«الف» باران یعنی آسمانی دلگیر ،
باران که می بارد انگار آسمان دلش گرفته است ، انگار آسمان بغض دارد و می خواهد اشک بریزد بر سر زمینیان ، چقدر بغض آسمان آبی دلنشین است …
«ر» باران یعنی رنگین کمان هفت رنگ ،
باران که می بارد رنگهای قشنگ رنگین کمان صفای دیگری دارد ، وقتی که نور آفتاب وارد قطرات در حال بارش می خورد به رنگهای اصلی تجزیه می شود و رنگین کمان را تشکیل می دهند ، رنگهایی چون : قرمز ، نارنجی ، زرد ، سبز ، آبی ، نیلی و بنفش…
«الف» باران یعنی آرامش ،
باران که می بارد آرامش سرتاسر وجود آدمی را فرا می گیرد ، قدم زدن زیر نم نم باران آدمی را به وجد می آورد ، صدای چکیدن قطره قطره های باران کودکیم را زنده می کند ، به روحم ! به احساسم ! طراوت می بشخد …
«ن» باران یعنی ناودان های خونه هامون ، نسترنهای باغچه هامون ،
باران که می بارد ناودان ها یک خودی نشان می دهند ، نسترنها جان می گیرند …
باران خوب است ، زندگی زیباست ، باران مرا می برد به دوران کودکی ،
به آن زمان که خانه ها کاهگلی بود ، دورهمی ها سادگی بود ، قصه رنگین کمان توأم با شادی کودکی بود …
سکوت ، سکوت ، سکوت … سکوتی از جنس ابر و به وسعت و استواری آسمان ؛ سکوتی که آسمان نوایش را می نوازد و ابر لالایی اش را ولی ناگهان ابری خشمگین شد ، فریاد کشید ، فریادی بلند و ناگهان صلح شد و اینک زمان سقوط من فرا رسیده ، سقوطی که معنای صلح و آرامش آسمان را می نوازد . آری ، زمان رفتن است.
آرام و آرام ، همراه با رقص باد ، در حال سقوط … آری ! من سوگند یاد کرده ام که سقوط کنم و این سقوط است که سرنوشت مرا رقم می زند . آری! من به آسمان عهد بسته ام که وقتی اندوهگین شد ، سقوط کنم . یادم می آید در سقوط قبلی نامم را قطره باران نامیدند . هم مسیر و هم آوا با قطرات دیگر.
اگر بر روی گلی بنشینم ، نامم را شبنم می نامند . اگر در دریا فرو روم ، نامم را آب می نامند . خوشحالم که فقط یک اسم ثابت ندارم . هویت مشخصی ندارم و در هر دوره ای اسم متفاوتی نصیب من می شود .
آرزو می کردم ای کاش بر روی شیشه ای که تازه تمیزش کرده اند ، نمی افتادم . بلکه شیشه های کثیف را پاک می کردم.آرزو می کردم به گلی جان ببخشم تا اینکه کسی را خیس کنم و موجب نفرتش شوم . آرزو می کردم قطره ای باشم که پرنده ای را سیراب کند نه اینکه نقاشی کودکی را خراب کند .
آری ! این خود من هستم که سرنوشتم را نقش می زنم و دوست دارم آن نقش زیبا باشد ؛ نشانش رنگین کمان باشد و گوشه ای از زیبایی های این جهان را نمایان کنم.تو با قلم مویت چه نقشی بر زندگی خواهی زد؟
باران تازه بندآمده بود و جنگل شاداب و سرسبز شده بود باران حیات تازهای به جنگل بخشیده بود.
پرندگان درآسمان شادی می کردند وآواز می خواندند وزمین با ولع آب باران را فرو می کشید.
جویبار های کوچک رقصان رقصان از کوشه و کنار راه افتاده بودند.
درختان وبوته ها بعد از ای که یک حمام حسابی گرفته بودند خود را می تکاندند.
درحال قدم زدن ناگهان چشمم به آسمان افتاد
ودیدم که از این سر جنگل تا آن سر جنگل کشیده شده است .
و پروانه ها روی آن سر می خوردند وبازی می کردند
ای کاش من هم یک پروانه بودم وروی آن رنگین کمان زیبا سر می خوردم و بازی می کردم .
کاش من هم بالی چون پروانه ها داشتم وبه روی آن رنگین کمان می رفتم ودر آسمان آبی پرواز می کردم.
کمی جلوتر که رفتم دیدم گل های شقایق وحشی در آمده بودند و زیر باران الهی زیباتر دیده می شدند.
ناگهان صدایی شنیدم که می گفت: « من بارانم زیبا ترین نعمت خداوند»
من هم نگاهم را به آسمان دوختم و از شکوه و زیبایی بارانش باران غرق شکر گزاری از پروردگار شدم .
وقتی به خانه رسیدم نماز شکر خواندم
و از ته دل از خدا خواستم هیچ وقت ما را از این نعمت زیبا و حیات بخش محروم نکند
و همیشه باران رحمت خود را بر ما ببارد.
انشا درمورد باران_باران
منبع: